بسيب زرد و بر آن نقطهاى سرخ نگر * چو اشك خونين بر روى عاشق مسكين
بسان زرين قنديل بر درخت ترنج * ميانش كرده نهان پر فتيلهء سيمين
بكاست روز چو رنج تن عميد الملك * فزود شب چو نشاط دل عماد الدين
* * *
آمد گشادهروى بر من نگار من * چون مر مرا بديد گسستهدل از وطن
بسته ز خنده لب بگرستن گشاده چشم * ابرو ز درد با گره و زلف پرشكن
دو پاىِ رقص كن به گل اندر ز آب چشم * دو دستِ رودزن ز عنا گشته روى زن
پوشيده من سلاح و نهاده بر اسب زين * چون كُرد گاه كين و عرب گاه تاختن
بگشاد چون بديد بدانسان مرا ، زبان * بر من بگفتنى و بنا گفتنى سخن
گفت اى وفا نمودن تو بوده سربسر * زرق و دروغ و مكر و فريب و فسون و فن
برداشتى دل از من و بگذاشتى مرا * بر تو دل من ايدون هرگز نبرد ظن
زين روى چون شقايق و بالاى همچو سرو * زين موى چون بنفشه و اندام چون سمن
يك روز چون شكيبى و چون باشد اى عجب * عيش ترا حلاوت و چشم ترا وَسَن « 1 »
ايدر خلل ز چيست ترا و گله ز كه * از شهريار و خانه ، ز من يا ز خويشتن
بر راحت حضر چه گزينى همى سفر * بر شادى طرب چه گزينى همى حزن
گفتم كه بيش ازين مخروش و مبار اشك * بر چشم آستين نه و انگشت بر دهن
هست اينهمه و ليكن بىطلعت وزير * هر شاديى بود غم و هر راحتى محن
چون گفتمش ، بديد سخن ، خوش شدش ، بهشت * مسكن بر آن نگار كه بودى مرا سكن
جستم ره فراق و زدم بانگ بر براق * برگشتم از قرين و كشيدم سر از قَرَن « 2 »
پيش آمدم چو هاويه پر سهم واديى * موزهشكاف خارش و خاكش قدمشكن
نه مرغ و نه فرشته و نه وحش و آدمى * نه رسم و نه ديار و نه اطلال و نه دمن
در ديو لاخهاش بدانسان غريو ديو * كآيد به گوش گاه رُغا « 3 » نغمهء زغن
بىآب واديى ، من و اسب من از عرق * غرق اندر آب چون بشط دجله بر شطن « 4 »
هامش
( 1 ) - وسن : بيدارى
( 2 ) - قرن : آنچه بدان بستگى دارند
( 3 ) - رغا : بانگ كردن شتر
( 4 ) - شطن : طناب .