تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
بسيب زرد و بر آن نقطهاى سرخ نگر * چو اشك خونين بر روى عاشق مسكين بسان زرين قنديل بر درخت ترنج * ميانش كرده نهان پر فتيلهء سيمين بكاست روز چو رنج تن عميد الملك * فزود شب چو نشاط دل عماد الدين
* * *
آمد گشاده‌روى بر من نگار من * چون مر مرا بديد گسسته‌دل از وطن بسته ز خنده لب بگرستن گشاده چشم * ابرو ز درد با گره و زلف پرشكن دو پاىِ رقص كن به گل اندر ز آب چشم * دو دستِ رودزن ز عنا گشته روى زن پوشيده من سلاح و نهاده بر اسب زين * چون كُرد گاه كين و عرب گاه تاختن بگشاد چون بديد بدانسان مرا ، زبان * بر من بگفتنى و بنا گفتنى سخن گفت اى وفا نمودن تو بوده سربسر * زرق و دروغ و مكر و فريب و فسون و فن برداشتى دل از من و بگذاشتى مرا * بر تو دل من ايدون هرگز نبرد ظن زين روى چون شقايق و بالاى همچو سرو * زين موى چون بنفشه و اندام چون سمن يك روز چون شكيبى و چون باشد اى عجب * عيش ترا حلاوت و چشم ترا وَسَن « 1 » ايدر خلل ز چيست ترا و گله ز كه * از شهريار و خانه ، ز من يا ز خويشتن بر راحت حضر چه گزينى همى سفر * بر شادى طرب چه گزينى همى حزن گفتم كه بيش ازين مخروش و مبار اشك * بر چشم آستين نه و انگشت بر دهن هست اين‌همه و ليكن بىطلعت وزير * هر شاديى بود غم و هر راحتى محن چون گفتمش ، بديد سخن ، خوش شدش ، بهشت * مسكن بر آن نگار كه بودى مرا سكن جستم ره فراق و زدم بانگ بر براق * برگشتم از قرين و كشيدم سر از قَرَن « 2 » پيش آمدم چو هاويه پر سهم واديى * موزه‌شكاف خارش و خاكش قدم‌شكن نه مرغ و نه فرشته و نه وحش و آدمى * نه رسم و نه ديار و نه اطلال و نه دمن در ديو لاخهاش بدانسان غريو ديو * كآيد به گوش گاه رُغا « 3 » نغمهء زغن بىآب واديى ، من و اسب من از عرق * غرق اندر آب چون بشط دجله بر شطن « 4 »
هامش
( 1 ) - وسن : بيدارى ( 2 ) - قرن : آنچه بدان بستگى دارند ( 3 ) - رغا : بانگ كردن شتر ( 4 ) - شطن : طناب .