تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
تا من برفتم زين چمن نه سرو ماند و نه سمن * بودى همانا اشك من آنگه نهالش را نهل « 1 » و آن همچو گنبد خيمها در خيمه حسنارويها * اين چون سهيل آن چون سها « 2 » آراسته ز ايشان حلل اكنون بجاى هر يكى بينم همى رسم اندكى * آورده پندارى حكى سكّانش را دهر از اجل . . . رفت آنكه از هر گنبدى آواز آن مرغ آمدى * كاو چون ندا كردى زدى چون شاطر « 3 » از شادى بغل بانگ پلنگ آيد همى فرياد رنگ « 4 » آيد همى * آشوب سنگ آيد همى چون گاه زلزال از قلل گويى كجا رفت آن صنم كاو بود در عالم عَلَم * خورده دم عذرا بدم برده دل وامق بدَلّ « 5 » آن پاك چون اخلاق حُرّ چشم از فريب و ناز پر * زير لب شيرينش دُر چون بر گل بشكفته طَلّ « 6 » برد از دلم صبر و خرد چون بانگ را بر ناقه زد * كاريم پيش آورد بد لمّا تولّى و ارتحل بىمونس و آب و چرا اندر مقامى من جدا * چون كرده ضايع بچه را نخجير در كهف « 7 » جبل
هامش
( 1 ) - نهل : بفتح اول و دوم ، نخستين آبى كه بشتران دهند ( 2 ) - سها : ستاره‌يى خرد و كم‌نور نزديك جدى كه آزمايش قوت باصره به دو كنند . ( 3 ) - شاطر : چابك ، پياده . ( 4 ) - رنگ : بز كوهى ، گوزن . ( 5 ) - دلّ و دلال : ناز و عشوه كردن . ( 6 ) - طلّ : شبنم ( 7 ) - كهف : غار