تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
گهى از جويبار و دشت سوى بوستان تازد * گهى از بوستان و باغ سوى جويبار آيد اگر بر خيرى و شمشاد ميگريى كنون شايد * كه از خيرى و از شمشاد بوى زلف يار آيد عُقارى « 1 » كز عقيق و ارغوان اصل و نسب دارد * عقيق و ارغوان ديدى كازو گلگون عُقار آيد ؟ حصارى دلفريبى يا سرايى دلبرى ساقى * كه در مجلس بگاه خلوت اين هر دو به كار آيد پر از عنبر شود آغوش چون اين را ببر گيرى * پر از نسرين شود دامن چو آن اندر كنار آيد سماع و باده و معشوق و خانه خالى از دشمن * خوشا با طالع سلطان و خواجه كاين چهار آيد وزير ناصح سلطان عميد الملك بو نصر آن * كه خرماى خلاف او بكام خصم خار آيد
* * *
نگارينا تو از نورى و ديگر نيكوان از گِل * چو سنگ از گل شود پيدا چرا هستى تو سنگين‌دل مرا حقيست بر چشمت نيارم جستن از خشمت * به چشم شوخ باطل‌جوى حق من مكن باطل بزلفان كرديم بسته بمژگان كرديم خسته * گره بر بستگى مفگن مزن بر خستگى پلپل اگر خواهى كه بد بر من نياويزد ز من مگريز * اگر خواهى كه بد با من نياويزد ز من مگسل
هامش
( 1 ) - عقار : بضم اول ، شراب .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 391 | ذبيح الله صفا