خوش آن باد سحرگاهى بهنگام بهار اندر * كه بر بادام گل بگذشت و سوى باده خوار آيد
غمان از دل بر دگر بر خداوند غمان آيد * خمار از سر برد گر بر خداوند خمار آيد
چه آبست اين بدين پاكى كه شاخ گلبنان را ز او * همى در باغ زرين تاج و سيمين گوشوار آيد
گر آيد گوشوار و تاج نشگفت از لطيف آبى * كه هم ز آن لؤلؤ مكنون و درّ شاهوار آيد
چنان شد برگ نيلوفر در اين ايام و برگ گل * كزين نيلى نقاب آيد وز آن حمرىِ خمار « 1 » آيد
نثار آرد بدين وقت ابر هر شب را لاله را لؤلو * بر معشوق ايدون به كه عاشق بانثار آيد
بلشكرگاه ماند دشت و گلها اندرو لشكر * بود بر دشت به لشكر گرايد چون بهار آيد
بر ايشان باد پندارى نقيب « 2 » آمد كه لشكر ز او * گهى سوى يمين راند گهى سوى يسار آيد
طلايه « 3 » دار لشكر گر نشد لاله چرا زينسان * نشيند هر گلى بر دشت و او بر كوهسار آيد
خروش كوس ايشانرا به گوش ار بشنوى خواهى * نيوش از غلغل تندر كز ابر تند بار آيد
ببايد بزمكى بارى بدين فصل اندرون عاشق * چو از كاشانهيى با شوق سوى مرغزار آيد
هامش
( 1 ) - خماز : بكسر اول ، آنچه زن سر را بدان پوشد ، پوشش
( 2 ) - نقيب : رئيس . فرمانده
( 3 ) - طلايه : جلودار ، مقدمهء سپاه