بنيكى ياد باد آن روزگارى * كه بود اندر كنارم چون تو يارى
قضا در خواب بود و بخت و بيدار * بدانديش اندك و اوميد بسيار
جهان اين كار دارد جاودانه * خوشى برّد بشمشير زمانه
ترا از چشم من ناگه ببريد * دو چشمم زين بريدن خون بباريد
ازيرا خون همى بارم ز ديده * كه خون آيد ز اندام بريده
مرا بىروى تو ناله نديمست * دريغ هجر در جانم مقيمست
ز درد من همه همسايگانم * فغان برداشتند از بس فغانم
همىگويند ازين ناله بياساى * دل ما سوختى بر ما ببخشاى
بگيتى عاشقان بسيار ديديم * نه چون تو مستمندى زار ديديم
مرا بگذاشت آن بت روى جانان * چو آتش را بدشت اندر شبانان
مرا تنها بماند اينجا بخوارى * چو جانِ راهِ مردِ رهگذارى
نه بس بود آنكه از پيشم سفر كرد * كه رفت اندر سفر يار دگر كرد
نگارا من ز دلتنگى چنانم * كه خود با تو چه ميگويم ندانم
بسان مادرم گم كرده فرزند * ز غم بر دل دو صد كوه دماوند
چو ديوانه بكوه و دشتپويان * ز هر سو در جهان فرزندجويان
ندارم آگهى از درد و آزار * اگر ناگه مرا بر دل خلد خار
عجب دارم كه بر من چون پسندى * چنين زارى و چونين مستمندى
به چندين كز تو ديدم رنج و آزار * دلم ندهد كه نالم پيش دادار
بترسم از قضاى آسمانى * نيارم كرد بر تو دلگرانى
ز بس خوارى كه هجر آرد برويم * ز دلتنگى همين مايه بگويم
ترا بىمن مبادا شادمانى * مرا بىتو مبادا زندگانى
مثال مهر همچون ژرف درياست * كنار و قعر او هر دو نه پيداست
اگر تا جاودان در وى نشينم * به دو ديده كنارش را نبينم
وگر جان هزاران نوح دارم * يكى جان را ازو بيرون نيارم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 382
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٣٨٢