تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
بنيكى ياد باد آن روزگارى * كه بود اندر كنارم چون تو يارى قضا در خواب بود و بخت و بيدار * بدانديش اندك و اوميد بسيار جهان اين كار دارد جاودانه * خوشى برّد بشمشير زمانه ترا از چشم من ناگه ببريد * دو چشمم زين بريدن خون بباريد ازيرا خون همى بارم ز ديده * كه خون آيد ز اندام بريده مرا بىروى تو ناله نديمست * دريغ هجر در جانم مقيمست ز درد من همه همسايگانم * فغان برداشتند از بس فغانم همىگويند ازين ناله بياساى * دل ما سوختى بر ما ببخشاى بگيتى عاشقان بسيار ديديم * نه چون تو مستمندى زار ديديم مرا بگذاشت آن بت روى جانان * چو آتش را بدشت اندر شبانان مرا تنها بماند اينجا بخوارى * چو جانِ راهِ مردِ رهگذارى نه بس بود آنكه از پيشم سفر كرد * كه رفت اندر سفر يار دگر كرد نگارا من ز دلتنگى چنانم * كه خود با تو چه ميگويم ندانم بسان مادرم گم كرده فرزند * ز غم بر دل دو صد كوه دماوند چو ديوانه بكوه و دشت‌پويان * ز هر سو در جهان فرزندجويان ندارم آگهى از درد و آزار * اگر ناگه مرا بر دل خلد خار عجب دارم كه بر من چون پسندى * چنين زارى و چونين مستمندى به چندين كز تو ديدم رنج و آزار * دلم ندهد كه نالم پيش دادار بترسم از قضاى آسمانى * نيارم كرد بر تو دل‌گرانى ز بس خوارى كه هجر آرد برويم * ز دلتنگى همين مايه بگويم ترا بىمن مبادا شادمانى * مرا بىتو مبادا زندگانى مثال مهر همچون ژرف درياست * كنار و قعر او هر دو نه پيداست اگر تا جاودان در وى نشينم * به دو ديده كنارش را نبينم وگر جان هزاران نوح دارم * يكى جان را ازو بيرون نيارم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 382 | ذبيح الله صفا