تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
مرا چون سنگ بودى اين دل مست * دلت پولاد گشت و سنگ بشكست
* * *
الا اى ابر گرينده بنوروز * بيا گريه ز چشم من بياموز اگر چون اشك من با شدت باران * جهان گردد بيك بارانت ويران همى بارم چنين و شرم دارم * همى خواهم كه صد چندين ببارم گهى خوناب و گاهى خون بگريم * چو زين هر دو بمانم چون بگريم هر آن روزى كه زين هر دو بمانم * بجاى خون ببارم ديدگانم مرا چشم از پى روى تو بايد * وگر ديده نباشد بىتو شايد بگريم تا كنم هامون چو دريا * بنالم تا شود چون سرمه خارا عفا اللّه زين دو چشم سيل بارم * كه در روزى چنين هستند يارم نه چون صبرند عاصى گشته بر من * و يا چون دل شده بدخواه و دشمن اگر صبرست با من نيست هم پشت * وگر بختست خود بختم مرا كشت مرا دل در بلا ماندست ناكام * كنون صبرم بدل كردست پيغام كه من صبرم يكى شاخ بهشتى * مرا بردى و در دوزخ بكشتى دلا تو دوزخى پر آتش و دود * ازيرا من ز تو بگريختم زود دلا تا جان تو بر تو وبالست * مرا از صبر ناليدن محالست بهر دردى كه باشد صبر نيكوست * بچونين حال صبر از عاشق آهوست نخواهم روى صبرم را كه بينم * بهل تا هم ببىصبرى نشينم تو از من رفته‌اى يار دلارام * مرا درخور نباشد صبر و آرام اگر خرسند گردم در جدايى * ز من باشد نشان بىوفايى من اندر كار تو كردم دل و جان * تو دانى هرچه خواهى كن بديشان هر آن عاشق كه كار مهر ورزد * دو صد جان پيش وى نانى نيرزد چنين بايد كه باشد مهر كارى * چنين بايد كه باشد دوستدارى مگر درد من از جور تو آيد * همى تا اين فزايد آن فزايد
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 381 | ذبيح الله صفا