چو ما از رفتگان گيريم اخبار * ز ما فردا خبر گيرند ناچار
خبر گرديم و ما بوده خبرجوى * سمر گرديم و خود بوده سمرگوى
* * *
جهانا من ز تو ببريد خواهم * فريب تو دگر نشنيد خواهم
چو مهرت با دگر كس آزمودم * ز دل زنگار مهر تو زدودم
ترا با جان ما گويى چه جنگست * ترا از بخت ما گويى چه ننگست
بجاى تو نگويى تا چه كرديم * جز ايدر كه دوتا نان تو خورديم
نگر تا هست چون تو هيچ سفله * كه يك ناداده بستانى بجمله
نه ما گفتيم ما را ميهمان كن * پس آنگه دل چنان بر ما گران كن
كنى ما را همى دوروزه مهمان * پس آنگه جان ما خواهى بتاوان
چه خواهى بىگناه از ما چه خواهى * كه ريزى خون ما بر بىگناهى
ترا گر هست گوهر روشنايى * چرا در كار تاريكى نمايى
چرا چون آسياى گِرد گَردى * بيا گنده به آب و باد و گردى
ترا گر جاودان بينم همينى * همين چرخى همين آب و زمينى
همين كوهى همين دريا و بيشه * همين زشتيت كار و خو هميشه
هر آن مردم كه خوى تو بداند * ترا جز سفله و ناكس نخواند
خداوندا ترا دانم ورانه * بهر حاجت ترا خوانم ورانه
كجا دهر آن نيرزد كش بدانند * و يا خود بر زبان نامش برانند
* * *
دلى پرآتش و جانى پر از دود * تنى چون موى و رخسارى زراندود
برم هر شب سحرگه پيش دادار * بمالم پيش او بر خاك رخسار
خروش من بدرّد پشت ايوان * فغان من ببندد راه كيوان
چنان گريم كه گريد ابر آزار * چنان نالم كه نالد كبك كهسار
چنان جوشم كه جوشد بحر از باد * چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد