با شك از دل فروشويم سياهى * بيا غارم « 1 » زمين تا پشت ماهى
چنان از حسرت دل بركشم آه * كجا ره گم كند بر آسمان ماه
ز بس كز دل كشم آه جهانسوز * ز خاور برنيارد آمدن روز
ز بس كز جان برآرم دود اندوه * ببندد ابر تيره كوه تا كوه
بدين خوارى بدين زارى بدين درد * مژه پرآب دارم روى پرگرد
همىگويم خدايا كردگارا * بزرگا پادشاها بردبارا
تو يار بىدلان و بىكسانى * هميشه چارهء بيچارگانى
نيارم گفت راز خويش با كس * مگر با تو كه يار من توى بس
همىبينى كه چون خسته روانم * همىدانى كه چون بسته زبانم
زبانم با تو گويد هرچه گويد * روانم از تو جويد هرچه جويد
تو دِه جان مرا زين غم رهايى * تو بردار از دلم بار جدايى
دل آن سنگدل را نرم گردان * بتاب مهربانى گرم گردان
به ياد آور دلش را مهر ديرين * پس آنگه در دلش كن مهر شيرين
يكى زين غم كه من دارم برو نِه * كه باشد بار او از هر كُهى مِه
بفضل خويش وى را زى من آور * و يا زيدر مرا نزديك او بر
گشاده كن بما بر راه ديدار * كجا خود بسته گردد راه تيمار
همى تا باز بينم روى آن ماه * نگه دارش ز چشم و دست بدخواه
بجز مهر منش تيمار منماى * بجز ديدار من ديدار منماى
و گر رويش نخواهم ديد ازين پس * مرا بىروى او جان و جهان بس
هماكنون جان من بستان بدوده * كه من بىجان و آن بت باد و جان به
نگارا چند نالم چند گويم * بزارى چند گريم چند مويم
اگر كردار تو با كوه گويم * بمويد سنگها چون من بمويم
ببخشايد مرا سنگ و دلت نِه * بگاه مردمى سنگ از دلت به
هامش
( 1 ) - آغاردن : سرشتن ، فروشدن و فروكردن نم به زمين .