تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
با شك از دل فروشويم سياهى * بيا غارم « 1 » زمين تا پشت ماهى چنان از حسرت دل بركشم آه * كجا ره گم كند بر آسمان ماه ز بس كز دل كشم آه جهانسوز * ز خاور برنيارد آمدن روز ز بس كز جان برآرم دود اندوه * ببندد ابر تيره كوه تا كوه بدين خوارى بدين زارى بدين درد * مژه پرآب دارم روى پرگرد همىگويم خدايا كردگارا * بزرگا پادشاها بردبارا تو يار بىدلان و بىكسانى * هميشه چارهء بيچارگانى نيارم گفت راز خويش با كس * مگر با تو كه يار من توى بس همىبينى كه چون خسته روانم * همىدانى كه چون بسته زبانم زبانم با تو گويد هرچه گويد * روانم از تو جويد هرچه جويد تو دِه جان مرا زين غم رهايى * تو بردار از دلم بار جدايى دل آن سنگدل را نرم گردان * بتاب مهربانى گرم گردان به ياد آور دلش را مهر ديرين * پس آنگه در دلش كن مهر شيرين يكى زين غم كه من دارم برو نِه * كه باشد بار او از هر كُهى مِه بفضل خويش وى را زى من آور * و يا زيدر مرا نزديك او بر گشاده كن بما بر راه ديدار * كجا خود بسته گردد راه تيمار همى تا باز بينم روى آن ماه * نگه دارش ز چشم و دست بدخواه بجز مهر منش تيمار منماى * بجز ديدار من ديدار منماى و گر رويش نخواهم ديد ازين پس * مرا بىروى او جان و جهان بس هم‌اكنون جان من بستان بدوده * كه من بىجان و آن بت باد و جان به نگارا چند نالم چند گويم * بزارى چند گريم چند مويم اگر كردار تو با كوه گويم * بمويد سنگ‌ها چون من بمويم ببخشايد مرا سنگ و دلت نِه * بگاه مردمى سنگ از دلت به
هامش
( 1 ) - آغاردن : سرشتن ، فروشدن و فروكردن نم به زمين .