بسيار نداشت و عوفى هم جز يك قطعه كه در بدگويى از ثقة الملك است چيزى از آنها را نيافته بود . از ويس و رامين اوست :
شبى تاريك و آلوده بقطران * سياه و سهمگين چون روز هجران
به روى چرخ بر چون تودهء نيل * به روى خاك بر چون راى بر پيل
سيه چون انده و تازان چو اوميد * فروهشته چو پرده پيش خورشيد
تو گفتى شب به مغرب كنده بد چاه * بچاه افتاده مهر از چرخ ناگاه
هوا بر سوگ او جامه سيه كرد * سپهر از هر سويى جمع سپه كرد
سپه را سوى مغرب برد هموار * كه آنجا بود در چَه مانده سالار
سپاه آسمان اندر رَوارَو * شب آسوده بسان كام خسرو
بسان چرخ ازرق چترش از بر * نگاريده همه چترش بگوهر
درنگى گشته و ايمن نشسته * طناب خيمه را بر كوه بسته
مه و خورشيد هر دو رخ نهفته * بسان عاشق و معشوق خفته
ستاره هر يكى برجاى مانده * چو مرواريد در مينا نشانده
فلك چون آهنينديوار گشته * ستاره از روش بيزار گشته
حمل با ثور كرده روى در روى * ز شير آسمانى يافته بوى
ز بيم شير مانده هر دو برجاى * برفته روشنان از دست و از پاى
دو پيكر باز چون دو يار در خواب * به يكديگر بپيچيده چو دولاب
بپاى هر دو اندر خفته خرچنگ * تو گفتى بىروان گشتست و بىچنگ
اسد در پيش خرچنگ ايستاده * كمان كردار دُم بر سر نهاده
چو عاشق كرده خونين هر دو ديده * زفر « 1 » بگشاده چون نار كفيده
زنى دوشيزه را دو خوشه در دست * ز سستى مانده بر يك جاى چون مست
ترازو را همه رشته گسسته * دو پله مانده و شاهين شكسته
درآورده بهم كژدم سرودم * ز سستى همچو سرماخورده مردم
هامش
( 1 ) - زفر : بفتح اول و دوم دهان