بايد تربيت و شهرت فخر الدين اسعد در اوايل قرن پنجم صورت گرفته باشد زيرا دورهء شاعرى و شهرتش مصادف بوده است با عهد سلطان ابو طالب طغرل بيك بن ميكائيل بن سلجوق ( 429 - 455 ) و فخر الدين بصراحت نام او را در كتاب خود آورده :
ابو طالب شهنشاه معظم * خداوند خداوندان عالم
ملك طغرل بك آن خورشيد همت * بهر كس زو رسيده عز و نعمت
مر آن را كاوست همنام محمد * چو او منصور شد چون او مؤيد
و از فتوح پياپى و چيرگيهاى او بر سلاطين خوارزم و خراسان و طبرستان و گرگان و رى و اصفهان و اعزام سپهداران بكرمان و مكران و موصل و اهواز و شيراز و اران و ارمن و هديه فرستادن قيصر روم و پادشاه شام و آمدن منشور و خلعت و لواى خليفه در اصفهان سخن ميراند و ميگويد :
از اطراف ولايت هر زمانى * بفتحى آورندش مژدگانى
ز بانگ طبل و بوق مژدهخواهان * نخفتم هفت مه اندر صفاهان
و از فحواى سخن شاعر چنين برميآيد كه او در فتح اصفهان و توقف چندماهه در آن شهر با سلطان همراه بوده است و بعد از آنكه سلطان از اصفهان به قصد تسخير همدان خارج شد فخر الدين كه در اصفهان كارى داشت همانجا بماند « 1 » و با عميد ابو الفتح مظفر
هامش
نه هست او را عرض با جوهرى يار * كه جوهر بعد ازو بودست ناچار
نشايد وصف او گفتن كه چونست * كه از تشبيه و از وصف او برونست
بوصفش چند گفتن هم نه زيباست * كه چندى را مقاديرست و اجزاست
كجا وصفش به گفتن هم نشايد * كه پس پيرامنش چيزى بيايد
بوصفش هم نشايد گفت كى بود * كجا هستيش را مدت نپيمود
وگر كى بودن اندر وصفش آيد * پس او را اول و آخر ببايد( 1 ) -فرود آمد شهنشه در كهستان * كهستان گشت خرم چون گلستان
روان گشت از كهستان روز ديگر * بكوهستان تهران رفت يكسر
مرا اندر صفاهان بود كارى * در آن كارم همىشد روزگارى
بماندم زين سبب اندر صفاهان * نرفتم در ركاب شاه شاهان