بفرمان خضر خان و بتضريب او امير الشعراء عمعق بخارايى را در مجلس سلطان هجا گفت « 1 » . خلاصهء كلام آنكه وضع اجتماعى نابهنجار ايران در قرن ششم و على الخصوص اواخر آن قرن وسيلهء مؤثرى در ترويج هجو و هزل ميان شاعران شده بود .
اما وعظ و حكمت هم در برابر لهو و خلاعت و هجو و هزل شاعران اين دوره كم نبود . ميدانيم كه وعظ و حكمت از اواخر قرن چهارم خاصه در شعر كسائى مروزى بمراحلى از كمال رسيده بود اما كمال واقعى آن در قرن پنجم و ششم و هفتم است .
در دورهيى كه مورد بحث است سنائى بزرگترين شاعريست كه در اوايل قرن ششم وعظ را در اشعار خود بنهايت كمال و علوّ مرتبهء خود رسانيد . وى معانى حكمى و عرفانى مخلوط باندرز و نصيحت را با عبارات فصيح و خيالات عالى و تعبيرات كمنظير خود همراه كرده و در بسيارى از موارد چنان با بيان شيوا و معجزهآساى خود مؤثر ساخته است كه كمتر ميتوان قصيدهيى از اين گونه قصائد او را خواند و بىتأثر بپايان رسانيد . همين فصاحت سحبانى و بلاغت حسّانى است كه او را در ميان گويندگان بعد از خود مشهور و زبانزد و مورد احترام و تقليد فصحا و بلغا ساخت چنان كه خاقانى با همهء غرور و كبرياء خود و با مقام بلند و مرتبهء ارجمندى كه در سخن دارد خويشتن را جانشين و تالى آن استاد بزرگ ميشمارد و ميگويد :
چون زمان عهد سنايى درنوشت * آسمان چون من سخنگستر بزاد
چون بغزنين ساحرى شد زير خاك * خاك شروان ساحرى نوتر بزاد
بلبلى زين بيضهء خاكى گذشت * طوطيى نو زين كهن منظر بزاد
مفلقى فردار گذشت از كشورى * مبدعى فحل از دگر كشور بزاد
از سيم اقليم چون رفت آيتى * پنجم اقليم آيتى ديگر بزاد
چون بپايان شد رياحين گل رسيد * چون سر آمد صبح صادق خور بزاد
ماه چون در جيب مغرب برد سر * آفتاب از دامن خاور بزاد
جان محمود ار بگوهر باز شد * سلجق عهد از بهين گوهر بزاد
هامش
( 1 ) - چهارمقاله ص 46 - 47