كديه نكوهيده و گفته است :
انورى اى سخن تو بسخا ارزانى * گر بجانت بخرند اهل سخا ارزانى . . .
گفتى اندر شرف و قدر فزون از ملكم * بارى اندر طمع و حرص كم از انسانى
غايت حكمت اگر كردت سلطان همت * آيت كديه چو ارذال چرا ميخوانى
پيش خاصان مطلب كام ز حكمت چندين * چون خسان در طلب جامه و بند نانى
نفس را باز كن از شهوت نفسانى خويش * تا دمت در همه احوال بود روحانى
ز آب حكمت ، چو همى با ملكان بنشينى ، * آتش آز چرا از دل و جان ننشانى
از پس آنكه بيك مهر دو الف ملكى * داشت در بلخ ملكشاه به تو ارزانى ،
وز پس آنكه هزار دگرت داد وزير * قرض آن پير سرخسى ز چه مىبستانى ؟
از پس آنكه ز انعام جلال انور را * به تو هر ساله رسد مهرى پانصدگانى
اى بدانايى معروف چرا ميگويى * در ثنايى كه فرستادهاى از نادانى ،
طاق بو طالب نعمه است كه دارم ز برون * وز درون پيرهن بو الحسن عمرانى
چه بخيلى كه به چندين زر و سيم و نعمت * طاق و پيراهنيى دوخت همىنتوانى
پانزده سال فزون باشد تا كشته شدست * بو الحسن آنكه ز احسانش سخن ميرانى
پيرهن كهنهء او گرت بجايست هنوز * پس مخوان پيرهنش گو زره خفتانى
باقى عمر بس آن پيرهن و طاق ترا * سزد ار ندهى ابرام و دگر نستانى
نعمت آنراست زيادت كه همى شكر كند * تو نهاى از در نعمت كه همه كفرانى . . « 1 »
از مسائل قابل بحث ديگر در اين دوره اختلافات شديد شاعران با يكديگر است .
مثلا همين اختلاف نظر ميان فتوحى و انورى كه ديدهايم در عهد مورد مطالعهء ما امرى تازه نيست و نظاير بسيار دارد . چنان كه در شرح احوال فتوحى و انورى خواهيم ديد اختلاف آن دو با يكديگر باختلاف مردم بلخ با انورى و آزار او در آنشهر منجر شد ، و اختلاف ميان خاقانى و مجير الدين بيلقانى كه آن هم ضمن احوال هر دو مذكور خواهد شد ، براى خاقانى ايجاد زحمت بسيار از طرف مردم اصفهان نمود و ببدگوييهاى تند آنان از استاد انجاميد چنان كه خاقانى ناگزير شد در قصيدهيى آن شهر را بستايد و از
هامش
( 1 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 373