فيلسوفان پيشين از جملهء حكما و بلكه بالاتر از آنان بودهاند . اكثر اين فيلسوفان وجود صانع را اثبات مىكنند و نبوات را منكر نيستند ليكن در تحقيق اين مسائل اهمال ورزيدهاند و دستهيى هم كه فهم آنان يكباره فاسد شد دهريان را پيروى كردند و ما گروهى از فلاسفهء امت خود را ديدهايم كه نتيجهء تفلسف در آنان حيرت و سرگردانى شده است چنان كه نه بمقتضاى فلسفه رفتار مىكنند و نه بمقتضاى اسلام ، بلكه در ميان ايشان اشخاصى يافته ميشوند كه در ماه رمضان روزه ميگيرند و نماز ميخوانند و آنگاه شروع باعتراض بر خالق و نبوات و انكار رستاخيز اجساد مىكنند « 1 »
متكلمين شيعه نيز با فلاسفه و حكما بر همان روش همكاران ديگر خود دشمنى و عناد شديد ميورزيده و آنانرا دشمنان دين و منكران توحيد ميدانسته و چنين مىپنداشتهاند كه ايشان « نفى صانع مختار كنند » و چون همهء خطاى آنانرا در اعتقاد بقدم عالم ميدانستند سعى در اثبات حدوث عالم ميكردند تا از اين راه برفع اشكال آنان دست يابند . برخى از اين متكلمين مانند ابن داعى رازى دربارهء فلاسفه سخنان زشت و سفيهانه دارند و مثلا ميگويند : « فلاسفه جملهء قبايح شرعى و محرّمات مباح دارند » « 2 »
مخالفان ابن سينا
مخالفت با حكمت مشاء از اواخر قرن پنجم تا قرن هفتم همراه با مخالفت با ابن سينا بوده است . علت اين امر آن بود كه هرگاه انديشهء نقد بر حكماء مشاء داشتند ابن سينا را نمونهء كامل آن قوم انتخاب ميكرده و آثار او و گاه ابو نصر فارابى را چون نمودارى از معنى كامل فلسفه مورد انتقاد قرار ميدادهاند . اين مخالفان بر دو دستهاند . نخست آنان كه قصد اثبات فلسفهء ارسطو دارند و حكمت محض را مورد توجه قرار ميدهند . اينان كوششهاى ابو على را در نزديك كردن بعضى از مبانى دين اسلام با اصول حكمت مشاء مورد اعتراض سخت قرار ميدادند . ابن رشد ( قاضى ابو الوليد محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن رشد قرطبى متولد بسال 520 و متوفى بسال 595 ) فيلسوف ابو على سينا را در اينكه
هامش
( 1 ) - تلبيس ابليس چاپ دوم ، مصر 1347 ، ص 45 - 50
( 2 ) - دربارهء طعن متكلمين شيعه بر فلاسفه در قرن ششم و اوايل قرن هفتم رجوع شود به كتاب النقض ص 12 و 628 و تبصرة العوام ص 4 - 12 و 16 و 86