عالم معتقد گرديدند و زمين را ستارهيى در ميان فلك فرض كردند و گفتند كه هر كوكب را عوالمى همانند زمينست و يا بعضى بعدم صانع معتقدند و قومى پنداشتهاند كه چون صانع عالم را پديد آورد و استوار ساخت اجزاء او در سراسر آن پراگنده شد چنان كه همهء قوه و ذات او در عالم موجود و از جوهر لاهوتست ، و گفتهاند كه خداوند جز بر نفس خود علم ندارد و برخى مانند ابن سينا و معتزله گفتهاند كه او بر ذات خود و بر كليات علم دارد نه بر جزئيات . رستاخيز اجساد و بازگشت ارواح را ببدنها و بهشت و دوزخ جسمانى را منكر شده و پنداشتهاند اينها مثالهاييست كه براى عوام زده شد تا ثواب و عقاب روحانى را درك كنند و نيز معتقدند كه نفس بعد از جسم بقاء سرمدى دارد و نفوس كامله در لذت كامل و نفوس متلوثه در الم شديد بسر خواهند برد . بعدا ابليس گروهى از ملت ما ( يعنى مسلمانان ) را فريفت و ايشانرا در شمار اين فرقهء فلاسفه درآورد و به آنان چنين نمود كه راه صواب پيروى از فلاسفه است زيرا آنان حكمايى بودهاند كه گفتارها و كردارهايشان دلالت بر نهايت هوشيارى ايشان دارد چنان كه از حكمت سقراط و ابقراط و افلاطون و ارسطاطاليس و جالينوس نقل شده است ، و اين قوم را از علوم هندسى و منطق و طبيعى اطلاع بود و بهوشيارى امورى پنهانى را استخراج و كشف كردند مگر آنكه چون از الهيات سخن گفتند در اشتباه افتادند و از اين روى در آن دچار اختلافاتى گرديدند و حال آنكه در حسيات و هندسيات خلافى ميان ايشان نيست و سبب اشتباه آنان اينست كه آدميزاده همهء علوم را درك نمىكند و جز بر قسمتى از آن دست نمىيابد و در اينگونه موارد بايد بشرايع مراجعه كرد . راجع به اين فلاسفهء متأخر از ملت ما ( - مسلمانان ) گفتهاند كه ايشان منكر صانع بودند و بشرايع و احكام بىاعتنائى ميكردند و آن را قوانين و حيلى مىپنداشتند ، و هرچه دربارهء ايشان گفته شد راست است زيرا ايشان از اشعار دين كناره گرفتند و از طاعت اسلام سرپيچيدند و عذر يهود و نصارى مقبولتر از عذر ايشانست و همچنين كسانى كه بدعت در دين آوردهاند ازيشان معذورترند زيرا اين قوم مبتدعه دعوت به نظر و تأمل در ادله مىكنند . اما براى كفر فلاسفه دليلى بالاتر از اين نيست كه مىپندارند
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٢٨١