نمونههاى شديدتر از اين مخالفتها و عنادها را ميتوان در رفتار اهل زمان با عين القضاة همدانى ملاحظه كرد . ابو الفضائل ( يا ابو المعالى ) عبد اللّه بن محمد الميانجى الهمدانى همچنانكه ديدهايم از كبار مشايخ قرن ششم و از مريدان شيخ احمد غزالى بوده است كه شرح حال او را بعدا خواهيم آورد . وى كه عقايد خود را بىپرده ميگفت و مينوشت بر اثر توجه زياد بمسلك حسين بن منصور حلاج دچار تعصب عوام شد و او را بدعوى خدايى متهم نمودند و محضرى بر اثبات آن ترتيب كردند و بقتلش فتوى دادند و آنگاه بامر قوام الدين ابو القاسم بن حسن درگزينى وزير سلطان سنجر ببهانهء فساد اعتقاد پوست او بركندند و جسدش را بدار آويختند و آنگاه از دار به زير آورده در بوريايى پيچيدند و بسوختند . اين رباعى را به عين القضاة نسبت ميدهند كه در زمان حيات گفته بود و با حالت وى بعد از مرگ سازگارست :
ما مرگ و شهادت از خدا خواستهايم * و آن هم بسه چيز كمبها خواستهايم
گر دوست چنين كند كه ما خواستهايم * ما آتش و نفت و بوريا خواستهايم « 1 »
و گويا اين شعر را بعد از قتل او در وصف حال وى ساخته و به دو نسبت دادهاند .
قتل بسبب الحاد و زندقه در قرن ششم امرى معمول بود چنان كه نظير اين عمل نسبت به فخر الكتاب ابو اسمعيل حسين بن على معروف بطغرائى شاعر و كاتب و وزير معروف و شيخ اشراق شهاب الدين سهروردى و نظاير آنان در همين قرن صورت گرفته بود .
اگر از اين تضييقات و نظاير آنها كه نسبت بعدهيى از صوفيه صورت ميگرفته و دستهيى از علماى متعصب در آن شركت داشتهاند ، بگذريم ملاحظه ميكنيم كه وضع عمومى متصوفه از وسط قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم بر روى هم مطلوب بوده و اين دسته با آزادى بترويج روش خود اشتغال داشته و در خانقاهها و رباطهاى خود آزادانه بتربيت سالكين و سماع و وجد و رقص و تذكير همت ميگماشتهاند .
سلاجقه از آغاز كار خود در خراسان با توجه روزافزون مردم بصوفيه و اعتقاد بكرامات آنان برابر شده و بسرعت تحت تأثير معتقدات عامه قرار گرفته بودند .
هامش
( 1 ) - طرائق الحقايق ج 2 ص 254 - 255