خصوصا در قرن ششم سخنانى درشتتر ازين درينباره مىگفتند . مثلا بعقيدهء آنان :
« آن جماعت كه مذهب رفض نهادند . . . ميلشان بكيش گبركى بود ، كينهء دين ميخواستند از اصحاب و تابعين و غازيان اسلام . چون در رسول طعن نمىيارستند زدن كه كسى قبول نميكرد ، در ياران و زنانش طعن زدند تا بدين عوام را به خود كشند ، پس مويهاى گوناگون آغازيدن كردند كه بر فاطمه ظلم كردند و حسن را زهر داده بكشتند و حسين را در كربلا بتشنگى هلاك كردند و سر ببريدند و بر چوب بستند و فرزندانش را ببردگى بردند ، وا ويلاه وا زجراه در روز عاشورا در بستند تا عوام - الناس گويند چنينست » « 1 »
نظير اين مطالب را با شدت بيشتر در قول ابو منصور عبد القاهر بن طاهر البغدادى نسبت باسمعيليه در اوايل قرن پنجم ملاحظه ميكنيم كه باطنيه را با جويندگان استقلال ايران مانند افشين و پيروان بابك خرم دينى همدست دانسته و از قول اصحاب تواريخ نقل كرده است كه آنان از اولاد مجوس و مايل بدين اسلاف خود بوده و چون از بيم شمشيرهاى مسلمين جرأت اظهار عقيدهء خود نداشتند پس براى مردم ساده و نادان بنيادى گذاردند كه هركه مىپذيرفت در نهان آيين مجوس را بر كيشهاى ديگر برترى ميداد « 2 »
نظام الملك نيز چنان كه آوردهايم فرق شيعه را با مجوس و خرمدينيه و كسانى كه آرزوى زوال دولت اسلام ميكردهاند همدست ميشمرد .
بنابراين ملاحظه مىشود كه عقيدهء صاحب كتاب بعض فضائح الروافض نسبت به شيعه سخن تازهيى نيست كه در قرن ششم بميان آمده باشد . صاحب آن كتاب نزديكى عقايد شيعه و مجوس را بدين صورت شرح ميدهد : « . . . همچنانكه گبران بيزدان و اهريمن گويند و اعتقاد كردهاند هرچه نيكى و خرمى و راحت است از فعل يزدانست و هرچه زشتى و بدى و مضرّت است از فعل اهريمن است ، رافضى هم اين گويد كه
هامش
( 1 ) - بعض فضايح الروافض منقول در كتاب بعض مثالب النواصب ص 373
( 2 ) - الفرق بين الفرق چاپ دوم ص 171