تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
متفق الالفاظ و الفتاوى برين جمع شدند كه مؤثر در معرفت بارى تعالى نظر و عقل است و تعليم و تقليد باطلست كه آن طريقت ملحدان و باطنيان است . و بعد از آن هم در عهد حيات سلطان مسعود و بروزگار امير عباس غازى علويى از بلخ برى آمد جلال الدين نام كه عزم سفر حجاز داشت ، محترم ، از اهل فضل ، روزى كه مرا بسراى سيد فخر الدين رحمه اللّه نوبت مجلس بود ، حاجبى از آن امير عباس بيامد كه علما و متكلمان مذهب خود را بياوريد كه سيد جلال الدين خراسانى با امام اهل سنت بلفضائل مشّاط در وجوب معرفت سخن خواهد گفت . ما مجلس به آخر آورديم و علما در خدمت سيد فخر الدين بسراى ايالت رفتند و قاضى ظهير الدين و خواجه بو نصر هسنجانى ( هيجانى ) و نجيب الدين بلمكارم را كه متبحر بودند در علم اصولين بناظرى اختيار كردند و علوى سخن گفت تا به حدى كه امرا و همهء تركان بدانستند كه حق اينست كه معرفت بارى تعالى بعقل و نظر دانند نه بتعليم و خبر . دگرباره خطها تازه كردند و امير بدر الدين قشقلق ايشان را بتيمارى ميداشت ، از طريق حمايت نه از طريق مذهب ، چون مسئله به آخر رسيد برخاست و گفت بر باطلى بيشتر ازين ياورى نتوان كرد و سيد بلحسين و نكى مقرى حاضر بود ، در حال اين آيه برخواند :
« وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً »
و جماعت برخاستند و بيرون آمدند و اين مجملى است از آن مفصل ؛ و قزوينيان ميگفتند خوارى باشد ببغداد و اصفهان و رى و همدان تقرير مذهب اعتزال و رفض كردن ، مردى آن باشد كه بقزوين اين تقرير كنند و اين معنى نقل مىافتاد بخواجه بو نصر هسنجانى ، و صبر ميكرد تا در روزگار امير اينانج اتابك كه ائمهء حنفيان را بوقت فتورى از شهر رى بربايست خاستند ، هرچندانكه خواجه بو نصر را گفتند اختيار كدام جانب را خواهى كرد ؟ ميگفت اختيار قزوين . و هرچند كه منع بيشتر كردند حريص‌تر بود و فايده نداشت و بقزوين رفت . بعد از استقبال و قبول و نزول در سراى پادشاه مظفر الدين نوبت مجلس نهادند او را ، پس بر سر منبر بحضور امير و وزير و قاضى و رئيس سنت و روساء و علماء و اعيان و بزرگان از خواص و عوام اين ماجرا از اول تا به آخر كه رفته بود از بطلان مذهب ايشان و مشابهت آن مذهب بمذهب مقلدان و تعليميان ، بيان كرد .