عقل و ردّ تعليم و تقليد فصول غراء مشبع نوشت و مفتنان و اوباش سراى خواجه بو نصر هسنجانى « 1 » بغارت برفتند . در حال خواص سلطان و غلامان امير عباس غازى برفتند و بسيارى را بگرفتند و سه غوغايى قزوينى را برآويختند و در آن مالها خرج شد و نسختى از آن رجوع بمدينة السلام بدار الخلافه فرستادند و بلفتوح اسفرائنى « 2 » را از حضرت خلافت مهجور كردند و بپيرانه سر با اسفراين فرستادند ، خواجه عز الملك كه وزير سلطان بود بسبب مذهب ، اشاعره را مدد ميكرد ، البته هيچ ميسر نشد و بعد از مصادره و حبس رئيس الائمه و بلفضائل امام سنيان و رجوع از مذهب صد و پنجاه ساله و خطها بلعنت واضع مذهب كه بازدادند و نسخها به اطراف فرستادند و ائمهء خراسان و ماوراء النهر از حنفيان و غيرهم همه بخواندند و اين خبر فاش و منتشر شد ، آنگه چون دو سال برآمد بر اين حادثه دگرباره در گوشهها گفتوگويى فراگرفتند كه آن رجوع و كتابت از خوف سلطان و از بيم تيغ تركان بود . . . و چندانكه حركت و جلدى كردند البته آب ريخته با كوزه نرفت و خشت از قالب بيفتاده باز جاى خويش نيفتاد كه بهمدان در حضرت اشرف انور مسعودى با حضور ملكان بزرگ محمد شاه و ملكشاه آن قاعده را هدم كرده بودند و آن طريقه بيرون كرده بودند و آن آوازه از شرق تا بغرب رسيده بود . و خواجه از آنجا ببغداد رفت و در دار الخلافه در جوامه و مدارس بغداد تمهيد اين قاعده بكرد كه نظر بر وجه مؤثر است در طريق معرفت بارى تعالى و قول رسول در شرعيات و عبادات و معاملات و توابع و لواحق آن به كار آيد و انبياء معصوماند و جزاء بر عمل است ، و خطها بستد ، و از آنجا باصفهان رفت كه دار السنة و الجماعة است و بحضور علماء بزرگ و مفتيان معتبر ، اين فصل على رؤس الملا بر سر منبر آغاز كرد و بمناظره و محاوره تقرير كرد كه حق اينست و باطل آنست ، و جماعتى از مفسدان و عامه كه در آن غوغايى كردند مالشها يافتند . . . و بارى تعالى توحيد و موحدان « 3 » را نصرت كرد . . تا بيكبارگى استيصال جبر و قدر و تشبيه بكردند و همهء ائمهء مسلمانان
هامش
( 1 ) - در مورد ديگر از كتاب النقض : هيجانى
( 2 ) - يعنى ابو الفتوح محمد بن فضل بن محمد از علماى بزرگ اهل سنت
( 3 ) - مراد اهل توحيد است يعنى معتزله