رو بخر طبلى و بشكن اين قلم * نه عطارد رست و نه جوزاى او . . .
( جمال الدين اصفهانى )
دست دست تست انا الحق ميزن اى خواجه و ليك * چون بپاى دارت آرد مرگ آنگه پاى دار
لطمهيى از شير مرگ و زين پلنگان يك جهان * قطرهيى از بحر قهر و زين نهنگان صد هزار
از تو ميگويند هر روزى دريغا ظلم دى * وز تو ميگويند هر سالى عفى اللّه جور پار
ظلم صورت مىنبندد در قيامت ورنه من * گفتمى اينك قيامت نقد و دوزخ آشكار
آخر اندر عهد تو اين قاعدت شد مستمر * در مساجد زخم چوب و در مدارس گيرودار
دين چو راى تو ضعيف و ظلم چون دستت قوى * امن چون نانت عزيز و عدل چون عرض تو خوار
وه كه سيّاف قدر چون ميكشد بهر تو تيغ * وه كه جلّاد اجل چون مىزند بهر تو دار
جمله آن كن تا درين ده روزه ملك از بهر نام * صد هزاران لعنت از تو بازماند يادگار
گه ز مال طفل ميزن لوتهاى معتبر * گه ز سيم بيوه ميخر جامههاى نامدار
هم شود ز آه كسى خيل سپاهت ترت و مرت * هم كند دود دلى اسب و سلاحت تارومار
تو همى سوزى ضعيفانرا كه هين جامه بكن * تو همى سوزى يتيمانرا كه هان اقچه بيار