همين كار را اتسز با اديب صابر شاعر نامبردار عهد خود نيز كرده بود « 1 » .
وجود همين تركان خاتون خود از علل بزرگ انقراض دولت خوارزمشاهان بود و او بسبب اطاعت يا عدم اطاعت زنان سلطان محمد با فرزندان آنان دوستى يا دشمنى ميورزيد و مخالفت او با جلال الدين منكبرنى از اين بابت بود .
جلال الدين منكبرنى كه شجاعت و شهامت و جنگاورى و ايستادگى او در برابر مغول ، بواقع قابل تحسين ميتواند بود ، اخلاقا مردى خشن و سفاك و شرابخواره و غلام باره بود . او را غلامى بود قلج نام كه سلطان را بوى تعلق خاطرى بود . اتفاقا غلام را مرگ فرارسيد . سلطان در مرگ او بسيار گريست و فرمان داد تا لشكريان و امرا پياده جنازهء او را از محل فوت آن پسر تا تبريز كه چند فرسخ بود تشييع كنند و خود نيز مقدارى از اين راه را پياده آمد تا سرانجام باصرار امرا بر اسب نشست .
چون نعش بتبريز رسيد امر كرد تا تبريزيان پيشاپيش آن ندبه و زارى كنند و كسانى را كه در اين عمل قصور كرده بودند به سختى مجازات كرد و امرائى را كه بشفاعت اين قوم برخاسته بودند از پيش خود براند . با تمام اين احوال جلال الدين حاضر نشد جنازهء آن « معشوق بىبديل ! » را به خاك بسپارد و هرجا ميرفت آن را با خود ميبرد و بر آن ندبه و زارى ميكرد و از خوردن و آشاميدن بازميايستاد و اگر چيزى براى او ميبردند نخست قسمتى از آن را براى جنازهء غلام ميفرستاد و كسى نميتوانست بگويد آن « معشوق دلانگيز سلطان ! » مرده است چه اگر چنين ميگفت بيدرنگ بقتل ميرسيد . از اينرو چون طعام را نزد جنازه ميبردند بازميگشتند و ميگفتند قلج زمين ادب ميبوسد و ميگويد بلطف سلطان حالم بهتر است « 2 » .
از اينگونه مردان غلام بارهء فاسد و شرابخواره و خونريز و غارتگر در دورهيى كه مطالعه ميكنيم كمياب نيستند و بوفور ميتوان از آنان يافت و مطالعهء مختصر در احوال اين افراد اين نكته را به خوبى بر ما روشن مىكند ، و عجب در آنست كه بسيارى از همين غلامان وثاق بعد از رشد تبديل بسرداران و امراى زمان ميشدند و بر دوش
هامش
( 1 ) - جهانگشا ج 2 ص 8
( 2 ) - تاريخ مغول تأليف مرحوم مغفور عباس اقبال آشتيانى ص 140 - 141