باعث شد كه شيرازهء امور دولتى و اجتماعى از هم بگسلد و نظم و ترتيبى كه در دورهء سامانى در امور ملاحظه ميشد اندكاندك راه نيستى سپرد و امن و راحت از ميانه برخيزد .
در همين حال خطر اجتماعى ديگرى روزبروز قوت ميگرفت و آثار شوم خود را بشدت آشكار ميكرد و آن برداشتن شرط حسب و نسب از امرا و فرمانروايان بوده است .
در اين دوره معمولا كسانى بر مردم فرمانروايى و بر مال و جان مسلمانان حكومت داشتهاند كه هريك چندى نزد امير و سلطانى بغلامى گذرانده باشند و آن ديگران نيز كه بهمراهى قبايل زردپوست بر ايران مىتاخته و حكومتى بدست ميآوردهاند ، عادة مردمى بيابانگرد و وحشى بودهاند كه جز شمشير زدن و كشتار و غارتگرى كارى ديگر نميدانستهاند . فرمانبردارى از اين قبيل مردم كه يا با سوابق زشت و يا از راه چپاول و قتل و غارت زمام حكومت را بدست ميگرفته و بر گردن ايرانيان سوار ميشدهاند ، اندك اندك ارزش ملكات اخلاقى را از ميان برد و مردم را باصول انسانيت بىاعتنا كرد .
اينست كه در اشعار اين دوره بوفور صحبت از منسوخ شدن مروت و معدوم گشتن وفا و متروك ماندن علوم و آداب مىبينيم و هرچه از اواسط قرن پنجم بيشتر باواخر اين دوره نزديك شويم رواج اينگونه اشعار و شدت روح بدبينى و يأس را بيشتر مىبينيم و چون بعضى از آنها را در بخش شاعران اين دوره و ضمن نقل اشعار آنان خواهيم آورد بتكرار آنها در اينجا حاجت نميدانيم .
احترام و اعتمادى كه مردم ايران نسبت بخاندان سامانى و يا خاندانهاى مشابه آن در قرن چهارم داشته ، و آنها را بسبب شرف نژادى مورد تكريم قرار ميداده و لازم الطاعة ميدانستهاند ، در اين دوره وجود نداشت و علت هم آن بود كه مردم بجبر طاعت كسانى را گردن مىنهادند كه چندى پيش از امارت بغلامى سراى اين و آن ميگذرانده و يا غلامزادگانى بودهاند كه پدرانشان غالبا با سوابق زشت زمام امور را در دست ميگرفتند .
طبعا اطاعت از چنين مردم بدسابقهء آدمىكش غارتگر بجان و دل صورت نميگرفت و خراج و مالياتى كه مردم براى مصارف عيش و عشرت و مخارج بيحساب آنان ميدادند بكره و ناخشنودى پرداخته ميشد و اگر كسى ميتوانست خود را از تحمل
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١٢٠