تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
اوايل امر بعضى از داستانهاى پهلوانى كهن را بنظم درميآورد ، از اين كار خود اظهار ندامت كرده و قول داده است ديگر بدين نامهاى دروغ توجه نكند و گرد آن معصيتها نگردد :
من از هر درى گفته دارم بسى * شنيدند گفتار من هركسى سخنهاى شاهان با راى و داد * بسخت و بسست و ببند و گشاد بسى گوهر داستان سفته‌ام * بسى نامهء باستان گفته‌ام . . . بنظم آورديم بسى داستان * از افسانه و گفتهء باستان . . . . اگرچه دلم بود از آن بامزه * همى كاشتم تخم رنج و بزه از آن تخم كشتن پشيمان شدم * زبانرا و دل را گره برزدم نگويم كنون نامهاى دروغ * سخن را ز گفتار ندهم فروغ نكارم كنون تخم رنج و گناه * كه آمد سپيدى بجاى سياه دلم سير گشت از فريدون گرد * مر از آن‌چه كو تخت ضحاك برد گرفتم دل از ملكت كيقباد * همان تخت كاوس كى برد باد ندانم چه خواهد بدن جز عذاب * ز كيخسرو و جنگ افراسياب برين مىسزد گر بخندد خرد * ز من خود كجا كى پسندد خرد كه يك نيمه از عمر خود كم كنم * جهانى پر از نام رستم كنم دلم گشت سير و گرفتم ملال * هم از گيو و طوس و هم از پور زال بخستم ز سهراب و اسفنديار * نشستم بر اين بارهء راهوار . . . كنون گر مرا روز چندى بقاست * دگر نسپرم جز همه راه راست نگويم دگر داستان ملوك * دلم سير شد ز آستان ملوك نگويم سخنهاى بيهوده هيچ * ببيهوده گفتن نگيرم بسيچ كه آن داستانها دروغست پاك * دو صد زان نيز زد بيك مشت خاك چه باشد سخنهاى برساخته * شب و روز ز انديشه پرداخته ز پيغمبران گفت بايد سخن * كه جز راستيشان نبد بيخ و بن . . . بگوئيم اكنون يكى داستان * و ليكن نه از گفتهء باستان كه از گفتهء ربّ دادآفرين * كه زيبد مر او را ز دادآفرين