قرن ششم را دورهء ضعف انديشهء ملّيت در ايران دانست و از علل عمدهء اين امر آنست كه از طرفى تسلطهاى پياپى قبايل ترك يا غلامان نوخاستهء بىاصل ، انديشهء شرافت نسب را براى شاهان و اميران كهنه و متروك كرد ، و از طرفى ديگر بر اثر ترويج سياست دينى انديشهء قديم ايرانيان را نسبت بحفظ طبقات و لزوم نسبت هر امير و پادشاه بخاندانهاى سلطنتى ضعيف ساخت بلكه ايمان و اعتقاد را مبناى تفضيل خلايق بر يكديگر قرار داد .
گويا يكى از علل مخالفت با اصل نژادى در اين دوره مغايرت آن اصل با مبانى دينى بوده است زيرا در اسلام تفاخر نسبى مطرود و مكروه است . يكى از موارد اختلاف اهل سنت و شيعه در قرن پنجم و ششم همين امر يعنى تمسك شيعه بنسب و لزوم رعايت آن در امامت و جانشينى پيغامبر بوده است ، و حال آنكه اهل سنت اين اعتقاد را از بقاياى آيين زرتشتى ميدانستند و ميگفتند « ملك به نسبت گبركان دارند » « 1 » و « دين و دولت و خلافت به نسبت گفتن مذهب گبركانست » « 2 » و باز با همين انديشه هنگام ذكر فتوحات دولت اسلامى در صدر اسلام ديار نياكان خود را « ديار گبركان و كافران » ميخواندند « 3 » و اين نشانهء جدايى يك قوم از اسلاف و نياكان و عدم اعتنا بدانان و ترك احترام و بزرگداشت ايشانست كه البته بدليل بينونت دين و اعتقادات باطنى حاصل شده بود .
رواج انديشهء جديد اندكاندك كار بىاعتقادى باصول كهن ملى را به آنجا كشانيد كه گويندگان دست باستهزاء پهلوانان و مشاهير بزرگ تاريخ نژاد ايرانى زدند و داستانهاى كهن ايرانرا كه بمنزلهء تاريخ قوم ايرانى بود افسانهاى دروغ شمردند .
در اينجا نقل قول ناظم منظومهء يوسف و زليخا را كه بغلط بفردوسى نسبت دادهاند ، و مسلما متعلق بشاعرى از عهد ملكشاه و از نديمان طغانشاه بن البارسلان است ، بىمناسبت نميدانيم . وى ميگويد داستانهاى دروغ كهن را بايد بدور انداخت و از سرگذشت پيغامبران كه مقرون بحقيقت است سخن بايد گفت . اين شاعر كه گويا در
هامش
( 1 ) - بعض مثالب النواصب معروف به كتاب النقض چاپ آقاى محدث طهران 1331 ص 18
( 2 ) - ايضا ص 20
( 3 ) - ايضا ص 166