تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1007

مساهمون:

ص١٠٠٧
بسيارى از موارد مرزبان‌نامه از حد نثر مصنوع متداول گذشته و صورت شعرى دل‌انگيز يافته است . كلام وراوينى در اين گونه موارد شامل تشبيهات و اوصافى است كه پيش از آن تنها در شعر ديده ميشد و نويسندگان خود را از ايراد آن معانى در نثر مستغنى ميدانستند . ليكن او با مهارتى عجيب توانسته است آن معانى را بىآنكه موجب ملال خواننده شود ، در تضاعيف كلام بگنجاند و با ذكر قصص و امثال درآميزد . در پاره‌يى از موارد هم سخن وى با كمال ايجاز همراهست و بىآنكه نويسنده را بايراد صنايع توجه باشد از آن موارد ميگذرد . ايراد امثال و شواهد و اشعار پارسى و تازى از استادان بزرگ نيز در كتاب باندازهء كافى صورت پذيرفته و درين موارد وراوينى مسلما بروش كليله و دمنهء بهرامشاهى نظر داشته است . وراوينى در اينكه چگونه مهارت كم‌نظير خود را در ترسل با استفاده از آثار مترسلان بزرگ كسب كرده ، است در مقدمهء مرزبان‌نامه شرحى مستوفى دارد و ما بعضى از آن را در اينجا نقل مىكنيم : « . . . اما بعد پوشيده نيست بر ارباب قرايح و طبايع مستقيم كه جمع صناعتى النظم و النثر تعذر دارد چنانك روى اين مطلوب از بيشتر طالبان در پردهء امتناعست و طبع از ايفاء حق هر دو قاصر ، و ان سرّ منه جانب ساء جانب . و من بنده سعد الدين الوراوينى ، از مبادى كار كه اوايل غرهء شباب بود الى يومنا هذا كه ايام البيض كهولتست ، عقود منظومات را در عقد اعتبار فحول افاضل مىآوردم و نقود منثورات را سكهء قبول ملوك و اكابر مىنهادم ، تا به قدر وسع اين دو كريمه را در حجر ترشيح و تربيت چنان برآوردم كه راغبان و خاطبان را بخطبتشان بواعث رغبت با ديد آمد و بعد ما كه سخنان اهل عصر و گذشتگان قريب العهد مطالعه كردم و بمسبار استقصا غور محاسن و مقابح همه بشناختم ، خبيثات را از طيّبات دور انداختم و ابكار را از ثيّبات تميز كردم ، و احتواء نظر بر ركيك و رقيق و جليل و دقيق حاصل آمد ، بعضى از آن كتب اسمار و حكايات يافتم بسياقت مهذب و عبارت مستعذب آراسته ، و الفاظ تازى در پارسى بحسن تركيب و ترصيف استعمال كرده ، و جمال آن تصنيف فى ابهى ملبس و اشهى منظر بر ابصار اهل بصيرت جلوه داده . . . بمطالعهء همه محظوظ گشتم و بعد از وقوف بر حقايق آن گرد دقايق مبدعات برآمدم و شممى از نسيم هريك بمشام آرزو استنشاق كردم . چون نحل بر هر شكوفهء از افنان عبارات نشستم و از هريك آنچ خلاصهء لطافت و مصاصهء حلاوت بود با خليّهء خاطر