تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 997

مساهمون:

ص٩٩٧
آن فيلسوف بنام « روزى با جماعت صوفيان » بسال 1317 در تهران طبع كرده است . - رسالهء عقل سرخ كه آقاى دكتر مهدى بيانى يك بار آن را بسال 1319 در اصفهان و بار ديگر در جزو انتشارات نشريهء انجمن دوستداران كتاب بسال 1332 طبع كرده است . شيوهء نگارش شهاب الدين سهروردى در همهء اين رسائل بسيار ساده و روان است . شيخ غالب اين رسالات تمثيلى و رمزى را به صورت داستان و همراه با سؤال و جواب و بلحن عادى و شيوه‌يى نزديك بلهجهء تخاطب نوشته است و ازينروى ميتوان آنها را بمثابهء نمونه - هايى طبيعى از زبان پارسى قرن ششم دانست كه در ميان مردم رائج بود . مثلا عقل سرخ بدينگونه آغاز مىشود : « دوستى از دوستان عزيز مرا سؤال كرد كه مرغان زبان يكديگر دانند ؟ گفتم بلى دانند . گفت ترا از كجا معلوم گشت ؟ گفتم در ابتداء حالت چون مصور بحقيقت خواست كى نيست مرا پديد كند مرا در صورت بازى آفريد و در آن ولايت كه من بودم ديگر بازان بودند ، با يكديگر سخن گفتيم و شنيديم و سخن يكديگر فهم مىكرديم . گفت آنگه حال بدين مقام چگونه رسيد ؟ گفتم روزى صيادان قضا و قدر دام تقدير بازگسترانيدند و دانهء ارادت در آنجا تعبيه كردند و مرا بدين طريق اسير گردانيدند . پس از آن ولايت كه آشيان ما بود بولايتى ديگر بردند ، آنگه هر دو چشم من بردوختند و چهاربند مخالف بر من نهادند و ده كس را بر من موكل كردند ، پنج را روى سوى من و پشت بيرون و پنج را پشت سوى پشت من و روى بيرون . اين پنج كه روى سوى من داشتند و پشت ايشان بيرون ، آنگه مرا در عالم تحير بداشتند ، چنانك آشيان خويش و آن ولايت و هرچ معلوم من بود فراموش كردم ، مىپنداشتم كه خود من پيوسته چنين بوده‌ام . چون مدتى برين برآمد قدرى چشم من بازگشودند ، بدان قدر چشم مىنگريستم ، چيزها مىديدم كه ديگر نديده بودم و آن عجب مىداشتم تا هر روز بتدريج قدرى چشم من زيادت بازمىكردند و من چيزها مىديدم كه در آن شگفت مىماندم . عاقبت تمام چشم من باز كردند و جهانرا بدين صفت كه هست به من نمودند ، . . . » چنان كه مشهود است اين عبارات مقرون برموز و اشارات و محتاج شرح و تأويل است ، درست بر همان روش كتب رمزى ابن سينا مانند رسالة الطير يا حى بن يقظان ؛ و باقى آثار پارسى شهاب الدين را برين قياس بايد كرد .