تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 992

مساهمون:

ص٩٩٢
دستور و نديم ، نايب و وكيل ، توانگر و درويش ، وضيع و شريف ، جوان و بير ، طفل و بر زبان « 1 » ، و كودكان دانا و نادان ، جوانمرد و بخيل ، حكيم و فيلسوف ، گربز و عاجز ، عاقل و جاهل ، دانشمند و بىخرذ ، قوى و ضعيف ، اسير و ستمكار ، مكر و حيلت و دستان و جاره ، شب‌روى و عيارى ، كارسازى و تدبير ، كاردانى و تلبيس ، خوب‌كارى و راى نيكو نهادن و راه نموذن ، رازدارى و راز آشكارا كردن ، امانت‌دارى و خيانت ، و مراد و مقصود و دانش و رامش ، نزهت و توانش ، باذشاهى و ميدان‌دارى ، جنگ و شكار كردن ، لشكر كشيذن و دانستن هر كار و جاره ساختن از راه پسنديذه ، از هرچه در جهان بوذه است و خواهذ بوذ ، و در حكايت هست ، جمع كرديم و نوشتيم ، تا دوستانرا در خواندن اين كتاب جان‌افزايذ ، در شنوذن راحت دل بوذ ، و عاشقانرا مونس روان بوذ ، و جوانانرا عقل‌آموزى بوذ ، بىدلانرا نوازش بوذ ، جهانيانرا عبرت بوذ ، عالميانرا فكرت بوذ ، و عاقلانرا تربيت بوذ ، و خردمندان را دستگير بوذ ، و فاضلانرا نمايش بوذ ، و زيركانرا آزمايش بوذ و دستورى بوذ باذشاهان را در باذشاهى كردن و داذ داذن و ملك داشتن و قاعدهء ملك بپاى داشتن ، و جنانك عاقلان با عقل و خرذمندان با خرذ و زيركان با دانش و كافيانرا بسنديذه آيذ . . . تا بعد از وفات اين بنده هر كى بخوانذ آفرين گويذ . . . جنين گويذ جمع‌كنندهء اين كتاب فرامرز ، كه چون عمرم به بيست و پنج سال برسيذ جنان شنيذم كه پيش از مولود رسول عليه الصلاة و السلام به سيصد و هفتاد سال « 2 » اندر شهر حلب باذشاهى بوذ با كمال و با بختى جوان و رعيتى فراوان و لشكر مهربان و گنجى آبادان و بطالع قوى و بخت فرخ ، نام آن باذشاه نيك‌انجام خوب فرجام مرزبانشاه [ فرخ ] بوذ و در همه باب عظيم كامل و بىنظير بوذ ، و وزيرى داشت « هامان » نام ، جندسال خدمت مرزبانشاه بكرده بوذ و در خدمت وى بير گشته بوذ و مرزبانشاه در باذشاهى همه كامى و مرادى داشت مگر فرزند ، كه از فرزند بىبهره بوذ ، و روز و شب در آرزوى فرزند مىبوذ و از يزدان فرزند مىخواست بدعا و زارى و عبادت و خيرات‌ها ، مگر ايزد تعالى او را فرزندى دهد كه نام‌بردار باشذ و از وى ياذگارى بوذ . نهان و آشكار صدقها مىداذ و مراد مسكينان مىكرد و درويشان را مىنواخت تا يك روز مرزبانشاه فرخ دلتنگ و غمگين نشسته بوذكى هامان وزير پيش او آمذ و خدمت كرد و شاه را دلتنگ ديذ . . . »
هامش
( 1 ) - در اصل همچنين است ، شايد مراد از « برزبان » زبان‌آور باشد . ( 2 ) - در اصل بسيصد و هفتاد سال ، و بالاى آن « و دو هزار » نوشته شده است .