تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 989

مساهمون:

ص٩٨٩
البته اتصال كلى در همهء آنها رعايت شده در كمال گيرايى و دلچسبى است و بسبب اشتمال بر بسيارى از مسائل گوناگون حياتى و اجتماعى و وصف دربارها و خانه‌ها و اشخاص مختلف از زن و مرد و سلاحها و جز آنها ، اگر در آن دقت و تحقيقى وافى شود ، بسيارى از اطلاعات اجتماعى پيش از مغول را ميتوان از آن كسب كرد و فراچنگ آورد . مؤلف اين داستان خود موجد آن نبوده بلكه عادة خود را جمع‌كنندهء آن معرفى مىكند و مدعى است كه داستان را از كسى ديگر كه غالبا او را « خداوند حديث و راوى قصه » ( ج 1 ورق 189 و ج 3 ورق 87 و 110 و 142 و جز آنها ) و يا « مؤلف اخبار و راوى قصه » ( ج 1 ورق 121 ) و يا « مؤلف اخبار » ( ج 1 ورق 175 و 177 و 201 و 220 ) و يا « مؤلف قصه » ( ج 1 ورق 163 ) و يا « خداوند اخبار » ( ج 1 ورق 141 ) مينامد ، گرفته است و هميشه بعبارت « چنين گويد » و « گويد » و « چنين نقل مىكند » و « چنين تقرير كرد » و « نقل مىكند » ، بنقل قصه ازو اشاره مىنمايد . پس مسلم مىگردد كه اين داستان از جملهء داستانهاى رائج زمان بود كه زبان به زبان مىگشته و قصّاصين روزگار آن را بشيوهء داستانهاى ديگر سينه‌بسينه نقل مى - كرده‌اند . و گويا بر اثر شهرتى كه داشت قسمتهايى از آن و يا همهء آن صورت نظم يافته بود زيرا در پاره‌يى از موارد كتاب ابياتى هست دربارهء همين داستان كه معلوم نيست از كه بود مانند مورد ذيل : « عالم‌افروز در سخن گفتن وى ( يعنى سمن‌رخ ) بازمانده بود كى سخن نيكو مىگفت ، با خوذ در انديشه بود كه اين زن خوذ كيست ؟ تا گفت اى زن من ترا هيچ‌گونه نمىشناسم و مرا در دل آيذ كه تو كيستى ؟ سمن‌رخ گفت نيكو گفته‌اند درين معنى :
چه برسى از من و نام و نشانم * كه من نام و نشانت نيك دانم تو خوذ هستى سمك مرد زمانه * به مردى در جهان هستى يگانه جو تو مردى بعالم هيچ ماذر * نزاذست و نزايذ بيش و كمتر . . . » « 1 »
اين ابيات كه ببحر هزج مسدس است معلوم ميدارد داستان سمك به اين وزن كه از اوزان معتاد داستانهاى منظوم بوده ، بنظم درآمده بود .
هامش
( 1 ) - سمك عيار نسخهء عكسى كتابخانهء ملى ايران ج 3 ورق 326