مواعظ و حكم
ببازيگرى ماند اين چرخ مست * كه بازى نمايد بهفتاد دست
زمانى بباد و زمانى بميغ * زمانى بخنجر زمانى بتيغ
زمانى دهد تخت و تاج و كلاه * زمانى غم و خوارى و بند و چاه
هميخورد بايد كسى را كه هست * منم تنگدل تا شدم تنگدست
* *
اگر خود نزادى خردمند مرد * نديدى بگيتى همى گرم و سرد
بزاد و به سختى و ناكام زيست * بر آن زيستن زار بايد گريست
سرانجام خاكست بالينِ اوى * دريغ آن دل و راى و آيينِ اوى
* *
هرآنگه كت آمد ببد دسترس * ز يزدان بترس و مكن بد بكس
بنزد كهان و بنزد مهان * بآزار مورى نيرزد جهان
درازست دست فلك بربدى * همه نيكوى كن اگر بخردى
چو نيكى كنى نيكى آيد برت * بدى را بدى باشد اندر خورت
* *
چو گويى كه وام خرد تو ختم * همه هرچه بايستم آموختم
يكى نغز بازى كند روزگار * كه بنشاندت پيش آموزگار
* *
بزرگان پيشين بآيين و كيش * گرامى نديدند كس را چو خويش
ندادند بيهوده دل را ز دست * نگشتند از بادهء مهر مست
شد آهوى مشكين بخمّ كمند * گرفتند و دل را نكردند بند
فريب پرى پيكران جوان * نخواهد كسى كو بود پهلوان
كسى را رسد گُردى و مهترى * كه مِهر فلك را كند مشترى
نه رسم جهانگيرى و مهتريست * كه از مهر ماهى ببايد گريست
* *