شبى در برت گر برآسودمى * سر فخر بر آسمان سودمى
قلم در كف تير بشكستمى * كلاه از سر ماه بر بودمى
جمال تو گر ز آنكه من دارمى * بجاى تو گر ز آنكه من بودمى
ببيچارگان رحمت آوردمى * بدلدادگان بر ببخشودمى
كشته شدن ايرج بدست سلم و تور
چو برداشت پرده ز پيش آفتاب * سپيده برآمد بپالود خواب
دو بيهوده را دل بر آن كارگَرم * كه ديده بشويند هردو ز شَرم
برفتند هردو گُرازان ز جاى * نهادند سر سوى پردهسراى
چو از خيمه ايرج بره بنگريد * پر از مهر دل سوى ايشان دويد
برفتند با او بخيمه درون * سخن بيشتر بر چرا رفت و چون
به دو گفت تُور ارتو از ما كِهى * چرا برنهادى كلاه مِهى
ترا بايد ايران و تخت كيان * مرا بر دَرِ تُرك بسته ميان
برادر كه مهتر بخاور برنج * بسر بر ترا افسر و زير گنج
چنين بخششى كآن جهانجوى كرد * همه سوى كهتر پسر روى كرد
چو از تور بشنيد ايرج سَخُن * يكى خوبتر پاسخ افگند بُن
به دو گفت كاى مهترِ نامجوى * اگر كام دل خواهى آرام جوى
نه تاج كيى خواهم اكنون نه گاه * نه نام بزرگى نه ايران سپاه
من ايران نخواهم نه خاور نه چين * نه شاهى نه گسترده روى زمين
بزرگى كه فرجام او تيرگيست * بر آن مهترى برببايد گريست
سپهر بلند ار كشد زينِ تو * سرانجام خشتست بالين تو
مرا تخت ايران اگر بود زير * كنون گشتم از تخت و از تاج سير
سپردم شما را كلاه و نگين * مداريد با من شما نيز كين
مرا با شما نيست جنگ و نبرد * نبايد به من هيچ دلرنجه كرد
زمانه نخواهم بآزارتان * وگر دور مانم ز ديدارتان
جز از كهترى نيست آيين من * نباشد جز از مردمى دين من