تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
اميران و شهزاده از اين خبر * سراسيمه گفتند با يكدگر رسيده عجب چشم‌زخمى به ما * كه ناگه چنين عمده‌اى شد فنا عجب گردشى چرخ دوّار كرد * چه بايد كنون چارهء كار كرد ؟ بيابد اگر شهرت اين ماجرا * شوند از هراس اهل لشكر جدا همان به كه پيش از شيوع خبر * پى جنگ بنديم يك‌جا كمر به مردانگى سوى ميدان رويم * به يك‌بارگى حمله‌آور شويم بود فتح و نصرت ز فضل خدا * ببينيم روزى شود تا كرا پس از مشورت با سپاه گران * همه گشته از بهر هيجا روان
پادشاه خورشيدافسر خجسته‌اختر ، سرداران نام‌دار و امراى عاليمقدار را به حضور لا مع النور طلب داشته و تمامى قشون ظفرنمون را ، سه قول قرار داده بر سر هر قول سردارى عظيم القدر منيع الشوكت برگماشته و خود به دولت ظفر در جلو و نصرت هم‌عنان ، پاى عزيمت جهان‌گشاى آسمان‌فرسا در ركاب اشهب گردون‌سير برق جولان گذاشته و روى زمين را با اشعهء انوار آفتاب كوكبهء سعادت‌قرين ، رشك‌فرماى فضاى نورآگين سپهر برين نموده ، اعلام فيروزىفرجام در عرصهء رزم‌گاه برافراشته فسحت ميدان را از هنگامهء لشكر نصرت‌پيكر ، نمونهء عرصات محشر فرمودند .
از اين سو خديو زمان و زمين * بياراست افواج نصرت‌قرين دو لشكر به هم چون صف‌آرا شدند ، * بگير و بزن را مهيّا شدند هياهوى مردان كين شد بلند * ز يك سو به گرز و ز يك سو به بند ز گرد هژبران صرصر سوار * شد ابر سيه در هوا آشكار درخشيدن برق تيغ و سنان * زده شعله در خرمن آسمان ز امواج الوان درياى خون * هوا شد بنفش و زمين لاله‌گون نقيب اجل زد به ميدان صلا * بگفت آسمان عافيت را دعا چنان آتش جنگ شد شعله‌ور * كه مىريخت هر قطره خون چون شرر ز خون دليران در آن پهن‌دشت * بساط زمين محشر لاله گشت روان خون به صحرا چو درياى آب * فتاده سر سركشان چون حباب نكردند تقصير در رزم و جنگ * دو لشكر پى حفظ ناموس و ننگ
القصه در آن روز آتش كارزار به رنگى شعله‌افروز و معركهء گيرودار به حدى گرم و