عسكر سنگر بسته و چون حلقههاى زنجير به يكديگر پيوسته ، به چيدن توپخانهء آتشبار و نشاندن سپاهيان جلادتشعار ، حصن حصين و حصار آهنين بر آن سرزمين قايم نمودند .
چو شد روز ، مخفى و شب دررسيد ، * دو لشكر از آن جنگ و كين آرميد
كواكب بياراست بازار خويش * فلك را بساط نو آمد به پيش
به كف زهره بگرفت انگشترى * به بازى خريدار شد مشترى
همه شب دليران هردو سپاه * در انديشهء رزم تا صبحگاه
سحرگاه كه موكب جهانافروز تختنشين خطهء روز با بخت فيروز و طالع ظلمتسوز ، با كوكبهء شايان و دبدبهء بىپايان ، از منزلگاه مشرق نمايان گرديده ، رخش عزيمت گيتىستانى در بيداى وسيع الفضاى طبقات آسمانى ، گرم جولان ساخت و لواى نور و ضيا براى هزيمت لشكر هندى شب تيرهسيما برافروخت ، پادشاه فيروزى سپاه بنه و بار در باغ شالامار گذاشته ، با افواج جنگجوى ستيزهخو ، سه چهار گروه از معسكر ظفرپژوه ، پيشآمده ، رايات نصرت آيات برافراشتند . حسب الحكم و الا بالاى تلهاى ريگى كه در اوسط ميدان محاربه واقع شده بود و مخالفان از فرط خوف و هراس و سلب شعور و حواس ، فرصت پيشدستى نيافته ، به مضمون « اذا جاء القضا عمى البصر » از تصرف آن غافل شده بودند ، توپچيان سركار فلكاقتدار ، توپهاى بزرگ صاعقهبار و ادوات آتشخانهء قيامتآثار ، نصب نموده ، گرم شغل آتشبازى و در سنگر اعدا مستعد رخنهاندازى شدند . جنگآوران جيش پرطيش ، تكاوران صرصرآهنگ را به ميدان ناورد جولان داده ، به ضرب سيوف خونفشان و طعن سنانهاى برق لمعان ، بسيارى از مخالفان را به خاك هلاك انداخته ، زمين را لالهزار و هوا را شعلهبار مىساختند و بر اين منوال قراولان موكب اقبال و بهادران فيروزىاشتمال بر افواج مخالف كه براى آوردن غلّه و كاه به اطراف و جوانب از هر راه مىرفتند ، هر روز تاخته و بسيارى را قتيل و جريح ساخته ، آذوقه و اسب و يراق آنها را گرفته مىآوردند و گوى مسابقت در ميدان جلادت و مبارزت مىبردند .
القصه بعد مرور ايام كه ميدان قتال هر روز نمونهء روز رستخيز ، عرصهء نبرد چون عرصات محشر فتنهافزا و بلاانگيز بود ، روزى تلاش عجيب و دستبرد غريب ، از يتيمان قشون معلى به امداد معدودى از بهادران مظفرلوا - كه همراه بودند - به ظهور رسيد كه