بادهء غرور و استكبار ، اصلا به مقالات درويش مذكور دل ننهاده و گوش به موعظت و پند او نداده ، بلكه آن درويش سعادتكيش را به ساحرى و جادوگرى متهم گردانيده به قتل رسانيد و از انتقام منتقم حقيقى نينديشيده ، آن متجرّع ساغر « موتوا قبل ان تموتوا » را شربت شهادت چشانيد و همان روز كه اين درويش صلاحانديش از دست ظالمان بدكيش به درجهء شهادت رسيد ، پادشاه خورشيدكلاه وقت نماز عصر ، با معدودى از بهادران نصرتدستگاه سوار اشهب دولت شده ، به طى مسافت كمى ، اردوى معلى را گذاشته نظر اصابت اثر به اطراف و جوانب گماشته ، نظارهء گرد و پيش شهر و لشكرگاه مخالف و ضلالتبهر مىفرمودند و آن حضرت را در آن روز فيروز ، از اين حركت بابركت ، جز تشخيص مكان جولان بهادران جنگجو و تعيين ميدان صفآرايى مبارزان ستيزهجو با اعداى تيرهخو و سير سواد شهر ، امرى ديگر نصب العين ضمير انور و خيال محاربه و جدال مطلقا مخطور خاطر فيضگستر نبود . در آن اثنا جاسوسان شاهنواز خان كه بهجهت تجسّس خبر ، دامن سعى به كمر زده آنا فآنا حقايق احوال لشكر ظفرپيكر به او مىگفتند ، خبر حركت خديو بحر و بر به سرعت هرچه تمامتر به خان مشار اليه رسانيدند و او به فحواى « الوقت سيف قاطع » فرصت را غنيمت شمرده ، بر جناح عجلت سوار شده ، با جمعى غفير و توپخانهء كثير ، ارادهء مقابله نمود . پادشاه مظفرسپاه ، سبقت دشمن را علامت تيرهروزى او و نشان فيروزى خود دانسته ، با دل قوى و بازوى توانا در جايى كه رسيده بودند ، پاى استقامت فشرده و توقف ورزيدند و آن قطعه زمين را به يمن ثبات قدم ارجمند درجهء مناعهء كوه الوند و از پايهء الويه ، رفعت بر ارتفاع آسمان بلند بخشيدند . به اطلاع اين معنى از معسكر همايون نيز بهادران ظفررهنمون ، فوجفوج و دستهدسته بر تكاوران برقنشان نشسته و كمر شجاعت و دلاورى به ميان جان بسته ، رو به رزمگاه نهاده ، به ركاب ظفرآماده پيوسته ، آتش كارزار شعلهور و عرصه پيكار را نمونهء روز محشر گردانيدند . بعد از زدوخورد بسيار و سعى و تردد مردان كار كه در ركاب سعادت به همه جهت دو سه هزار سوار و از طرف مخالف افواج بىحد و شمار بود ، با وصف قلت لشكر ، آثار قادر اكبر و علامت فتح و ظفر و استيلاى جهاندار فلكاقتدار نمودار و رايات كوشش و تلاش اعداى نكبتسيما منكوس و نگونسار گرديد .
شكست آن جهانجوى نصرتپناه * چنان لشكرى را به اندك سپاه
چنين كارها آشكار و نهان * عجب نيست ز اقبال شاه جهان