يأس مغلوب دهشت و هراس بىقياس و محجوب وسوسه و تلواس ، مسلوب الشعور و الحواس گرديده ، كوه استقامت خود را پيش سيل پرآشوب حملهء بهادران دشمنكوب ، مانند خسى به راه دريا و وجود بىبود خويش را در جنب تندباد صدمهء دلاوران تهورنژاد
« كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ »
پا در هوا ديده و از اضطراب بر خود پيچيده ، دست از دامن مدعا كشيده ، از فرط عجز درّهء خيبر را واگذاشته به تعجيل تمام ، سراسيمه و ناكام ، با فوج و بنه ، از دريا گذشته ، كشتىها را يكسر بهسمت خود برده ، غرق آب و به گمان باطل ، وجود عاطل خويشتن را ايمن از خطر و اضطراب نمود و به قصور فهم پنداشت كه بندگان اعلى را با آن افواج نامحصور و توپخانهء سگنين موفور ، از چنين جاى متعذر العبور و درياى عظيم سراپا تلاطم پرشور ، با وصف نايابى سفاين ، عبور دشوار بلكه بيرون از مخيلهء اوهام و افكار خواهد بود .
ندانست آن كودن بىشعور * كه هست اين خيالات از عقل دور
كسى را كه اقبال رهبر بود * چه پروا ز سدّ سكندر بود ؟
به فيروزمندى گشايد رهش * شود عرصهء دهر جولانگهش
چو تأئيد حق ياور كس بود * بدانديش او كمتر از خس بود
به هرجا كه خواهد نمايد عبور ، * نيايد به فرّش از اينها فتور
شود هركه را لطف يزدان دليل ، * چو موسى دهد كوچهاش رود نيل
القصه خديو دريادل كامل الفضايل خداياور ، نظريافتهء الطاف و عنايات حضرت داور ، از كثرت افواج بحر موّاج در ركاب ، چون آفتاب درخشان در تراكم سحاب ، نهضت از جلالآباد فرموده ، اوتاد خيام گردون احتشام بر درهء خيبر زده ، قلهء كوه را از پرتو قبهء بارگاه آسمانجاه ، خورشيدشكوه ساختند و رؤساى افاغنهء درّهء خيبر و سركردگان ايل و ايلوس و خوانين و ريشسفيدان ايلات با ننگ و ناموس درهء مزبور به ياورى طالع سعيد و رهبرى سعادت جاويد ، بر آستان دولت بنيان حاضر شده مراتب رسوخ ارادت و دولتخواهى نسبت به جانب اعلى شاهى ظل اللّهى به ظهور رسانيده ، به عطاى خلاع فاخره و ديگر عنايات وافره سرافراز و ممتاز گرديدند .
بعد از فراغ و دلجمعى از بندوبست آن حدود ، موكب مسعود ملايك وفود ، به همعنانى بدرقهء تائيدات ملك ودود ، طىّ منازل و قطع مراحل كرده ، به الكاى پيشاور شرف ورود ارزانى فرموده ، زوايد بار و بنه را در شهر گذاشته ، خوانين نامدار و بهادران