عجالتا از مغاك مذلت هلاك برآورد . الحاصل سيّد مذكور به رهبرى بخت و استماع اين امور قوىدل و اميدوار به عنايات و الطاف خديو نامدار شده ، در سه منزلى كابل به استقبال موكب نصرتاشتمال شتافت و آفتاب تفضلات پادشاه معتقدنواز ذرهپرور ، زياد از آنچه كه در متخيلهء او بود ، بر ساحت احوالش تافت .
ناصر خان نكبتنشان كه از كابل رميده رخت ادبار به پيشاور كشيده بود ، خيال محال به خاطر آورده و مجادله با قضا آسان شمرده ، عرايض مشعر بر مقالات دروغ و ذرايع مشتمل بر تمهيدات بىفروغ ، به خدمت محمد شاه و وزرا و امراى او نوشته و تخم هوس به سعى نارس ، در زمين خيال و انديشه محال كشته ، تعيين فوج و توپخانه را به كمك خود مستدعى گشته ، مدعى آن شد كه اگر اسباب مطلوبه به مدد او برسد ، سدّ راه و مانع درآمدن سپاه نصرتپناه گرديده ، كابل و پيشاور را با مضافاتش مستخلص ساخته ، باز ملحق به هندوستان گرداند و جوهر ثابتقدمى و مردانگى خويش را به درجهء ظهور رساند . بعد از فرستادن عرايض ، درّهء خيبر را به توپخانهء سنگين و سپاه باثبات و تمكين ، مضبوط و مسدود و خود عزم اقامت به پيشاور نمود . چون احوال غلطكارى آن نكوهيدهمآل به عرض استادگان پيشگاه عزّ و جلال رسيد ، آن حضرت به استعجال تمام و سرعت مالاكلام طى منازل نموده ، داخل شهر دار الملك كابل گرديده و ده دوازده روز آن خطهء دلفروز را از فرّ قدوم ميمنتلزوم ، سعادتاندوز ساخته ، به تماشاى باغ و گلزار و سير دشت و مرغزار نزهتآثار - كه جلوهگاه شاهدان لاله و گل و عروسان نسرين و سنبل و موقع وفور نشاط و سرور و موضع انواع شكار وحوش و طيور مىباشد - پرداخته ، انجمنآراى عيش و نشاط بودند و دست بخشش و جود بر سكنه و اهالى آن حدود و جنود نصرتنمود گشوده و اسلحه و يراق جباخانه را كه به مرور ازمنه و دهور و امتداد سنين و شهور ، در آن ملك موفور السرور ، سلاطين آل تيمور از نزديك و دور ، به تقدير خالق الظلمات و النور ، براى آن مظهر الطاف نامحصور رب غفور وديعه داشته بودند به جمهور سپاه منصور مرحمت فرمودند و از آنجا عازم جلالآباد فرحتبنياد شده ، تا چهل روز در آن منزل فيروز ، نزول اجلال نمودند و بعد از آن لشكر ظفراثر را رخصت عبور از درهء خيبر و دستورى مرور از آن مكان پرخوف و خطر داده و خود نيز به سمت پيشاور متوجه گرديدند و صداى كوس عظمت به نه گنبد دوّار و نداى كوركهء نصرت به گوش ساكنان اقطار رسانيدند . ناصر خان از طنطنهء افواج بحر امواج ، به كمال
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٧٧