شيخ الاسلام و قاضى و ديگر علماى آن مقام به درگاه عالمپناه آمده بعد از توبه و استغفار و تذكار مقولهء ما گنهكاريم و تو آمرزگار ، به جبههسايى سدهء منيعه و عتبهء رفيعه سر افتخار به اوج فلك دوّار سودند و از خوف و هراس كه بر آنها مستولى و موجب ترس و شكستهدلى بوده ، برآسودند و اداى حقوق ديوانى و مال واجبى سلطانى را متعهد شده و بناى بقاى خانمان خود را استوار نمودند .
اعلى حضرت قدر قدرت ، بعد از انفصال اين معاملت ، اعلام ظفر ارتسام را بلاتوقف و تأمل به سرزمين پر لاله و گل ، اعنى دار الملك كابل ، چون اشجار بهار مانند سرو و چنار ، سايهگستر فرمودند . ناصر خان را - كه مدتها واقف به راه و رسم دار الملك مزبور و به اعيان و اركان آنجا محشور بود - به عنايات خسروى نواخته ، براى استمالت خواص و عوام و تأليف قلوب كافهء انام ، پيشتر روانه ساختند . مشار اليه در آنجا رسيده به يكبارگى حقوق لواحق الطاف و سوابق اعطاف خاقان كشورستان بر طاق نسيان گذاشته به كافرنعمتى پرداخت و از راه كوتهانديشى صلاح خود را در اين شناخت به مصداق « كلّ شىء يرجع الى اصله » باز رجوع به جانب محمد شاه ، پادشاه هندوستان ، نمايد و طريق مخالفت و انحراف با اولياى اين دولت عظمى و سلطنت كبرى پيمايد . مقارن اين حال ، خبر توجه فرمودن جنود مسعود به آن حدود شنيده طاقت استقامت از خود مسلوب و فرصت ظهور داعيه مفقود يافت و مضمون « الفرار مما لا يطاق » پيشنهاد خاطر خود ساخته ، با بنه و بار از كابل برخاسته بهسمت پيشاور شتافت و در همين اوان سيد درگاهى كابلى در آن وقت راتق و فاتق مهمات كابل و ضابط خراجات جزو و كل بود و به گوش آگاهىنيوش او از زبان هر صداقتمنش راستگو مىرسيد كه پادشاه دينپناه مؤيد من جانب اللّه به هر ملك و ناحيت كه لشكر به عظمت و جاه مىكشد و به هر مرز و كشور كه سمند عزيمت آسمانپيوند را به نيت تسخير جولان مىدهد ، فتح و ظفر دواسپه به استقبال مىشتابد و هيچ صاحبدولتى و گردنكشى نمىتواند كه سر از حلقهء اطاعت آن حضرت برتابد . احدى را اگر به شقاوت ذاتى خيال نزاعى و خصومتى با بندگان دولت خداداد در سر افتاد و دست جسارت به اعلان اوضاع تمرّد و عناد گشاد و از هر قدر سعى و كوشش كه كرد روى بهبود نديده و صدمهء استخوانشكن از دست بهادران تهمتن كشيده رخت ناكامى به مطمورهء عدم برد ، يا به رهنمونى سعادت ازلى بر رذيلت كردار و قباحت مآل كار زود متنبه و خبردار گشته ، به ذريعهء حبل المتين عجز و الحاح خود را
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 76
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٧٦