از آنجا كه نيت خير طويت اعليحضرت قدسى سريرت ، مصروف حال عباد و مقصور بر سدّ ابواب فتنه و فساد است ، به مقتضاى رحمت عام و شفقت تام ، همواره مطمحنظر الطاف مظهر آن است كه گرد كينه و پيكار انگيخته نگردد و خون احدى از مسلمانان به ضرورت ريخته نشود ، ملّا ادريس خان شيخ الاسلام اردوى انجم اقتحام را كه از فضلاى عظام و علماى كرام است ، در آنوقت در سلك ندماى مجلس همايون انتظام داشت ، به دلالت و استمالت پيش قلعهدار مزبور فرستاده ، به اطاعت دعوت فرمودند . خان فضايلنشان به قلعه رفته زبان به پند و نصيحت گشوده هرچند به رغبت به ملازمت و تحريص به اطاعت و منع از مخالفت نمود ، آن مدهوش سرخوش بادهء غفلت و سرمست نشئهء جهالت و حماقت ، از ادراك ملازمت تقاعد ورزيده و از دولت جبههسايى آستان سپهر رفعت ، تباعد گزيده و چون مواعظ هوشافزا و نصايح هدايتنما در مزاج غفلتامتزاج او سودمند نگرديده ، ملّا ادريس خان به درگاه معلى مراجعت كرده ، نخوت و غرور كه از احوال آن جاهل مغرور مشاهده نموده بود ، به عرض و الا رسانيد . لاجرم فرمان قهرمان جلال از پيشگاه سلطنت و اقبال ، تسخير آن قلعهء سپهرمثال نافذ گشت .
غازيان نصرتفرجام و مبارزان فيروزىاعلام ، حسب الفرمان پادشاه گردونمقام فلكاحتشام ، آن قلعهء بلندمكان را مركزوار در ميان گرفتند و از هرطرف يورش برده ، به ضرب آلات حرب ، رخنه در ابنيهء حصار و جدار انداختند و اساس ثبات و قرار قلعگيان را متزلزل ساختند و از بس كه به نيروى اقبال عدومال خديو بىهمال خوف و هراس بىقياس در دل اشرف تيرهخيال استيلا يافت ، عنان خوددارى از دست داده و يكى از معتمدان خود را نيازمندانه به درگاه عالمپناه فرستاده توسل به شفعا جست و به فحواى . . . بهجهت استشفاع و استيمان ، استيذان ملاقات درويش محمد صابر نمود .
حضرت اعلى به موجب استدعاى او درويش محمد صابر را به قلعه مرخص فرمودند . درويش مذكور به حصار رفته نويد مرحمت و مژدهء امان به گوش اشرف خان رسانيده خاطرجمع گردانيد . چون مشار اليه وثوق اعتماد و صدق اعتقاد بر قول درويش صداقتانديش داشت و مىدانست كه سخن او در خدمت آن حضرت به موقع قبول درمىآيد ، بعد از درخواست و اخذ اماننامه از قلعه برآمد . به وساطت درويش موصوف روى ارادت به درگاه فلك رفعت آورده شرفاندوز ملازمت گرديد . آن حضرت به اقتضاى مروت در ازاء اين اطاعت ، حكومت شهر قلات به نام او به حال گذاشته و
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 74
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٧٤