به تدبير ، كشورگشايى كند * به اقبال ، معجزنمايى كند
فرازد لوا چون به دعواى ملك ، * سپارد به او ملك ، داراى ملك
شود اختر دولتش چون عيان * عدوى بداختر فتد در زيان
چو خورشيد بختش نمايد جمال ، * رسد اختر دشمنان را زوال
ز قدر ار كند دعوى برترى * نماند كسى را سر همسرى
بعد از آنكه حضرت اعلى ، نقش هستى رخنهگران فتنهجو را از صحايف اطراف مستقر خلافت زايل و از انتظام مهام ايل جليل درّانى و تنبيه متمرّدان برگشتهبخت و افغانان حوالى و حواشى پايتخت فراغت حاصل فرمودند ، اعلام ظفرفرجام فرمانفرمايى را به عزم جهانگشايى افراخته و لواى سعادت و اقبال آسمانسا ساخته به اتفاق جنود تائيد پروردگار از دار القرار قندهار ،
زمانى كه با فرّخى يار بود * نظرها به طالع سزاوار بود
گران شد ز پايش مرصّع ركاب * برآمد به چرخ بلند آفتاب
حركت فرموده و سه منزل پيموده روز چهارم نيمفرسخى قلعهء قلات از فرّ نزول موكب فيض شمول اشرف ، سركوب حصار افلاك و شرفبخش مركز خاك گشت و چون قلعهء قلات بر فراز تپهء رفيع و بر پشت ستيغ واقع و از موضعى كه شهر بر سر آن آباد شده است ، آبى به افراط از سنگ جوشيده كه چشمه در اندرون قلعه ازو روان و بر دور و اطراف حصار نيز از همين آب سرشار آبشارها جارى و خروشان مىرود و مزروعات گرد تپه و اراضى ما بين شهر و آن قطعهء مرتفع و اطراف ديگر از همين آب سرسبز و شاداب مىشود ، بلكه زمينهاى چند فرسخ دور و باغات گرد و نواح هم از همين نهر فيضبهر ، طراوتاندوز و سيراب مىباشد و قلعهء مذكور به حدى قوىبنياد و محكم اساس بود كه مصوّر خيال در صورت استعجال ، نقش تسخير آن را به چندين سال ، بر لوح ضمير تصوير نمىتوانست نمود .
مگو قلعه ، بل كوه افلاك بود * اساس وى از سنگ بر خاك بود
عجب قلعهاى برده دست از فلك * فرازش سماك و نشيبش سمك
سر كنگرش خنجر فرق مهر * زده زخمها بر حصار سپهر
ز بس كز فلك تا به او راه بود * ازو فتنه را دست كوتاه بود
ز نظارهء آن ، هراسان ، سپاه * چو نادار از ديدن قرضخواه