به خوارى و ذلت در آن بارگاه * شده كشته هردو به حال تباه
هر آن كس كه كفران نعمت كند ، * به گردن يقين طوق لعنت كند
چون عالم السرّ و الخفيات و داناى مكنونات كاينات ، مجازات حسنات و مكافات سيّئات ، موافق ارادات و مطابق نيّات براى هر ذى حيات مقدر فرموده و هرچه از نفع و ضر و خير و شر درين سراى دو در بهر فرد از افراد بنى نوع بشر مىرسد ، نتيجهء اعمال آنها مقرر نموده ، بنائا عليه عبد الرحمان خان را كه مخالفان بالاجبار و اكراه در كنكاش عصيان و طغيان با خود شريك نموده و در حقيقت به خاطرش ارادهء كفران نعمت نبوده ، چندان تقصير نداشت ، بلكه در پرده به اصلاح فساد همت مىگماشت ، دهقان قضا آب و دانهء او را از عشرتسراى دنيا منقطع نساخت و به تقدير رب جليل در زير پاى فيل قتيل و ذليل نگرديده و فيل او را در خرطوم پيچيده و زنده در پيش مسند خسروى انداخت .
چو نوبت در آن دم به رحمن رسيد * به وى رحمت از لطف يزدان رسيد
همانا كه از قدرت بىشمار * به او عمر نو داد پروردگار
چون از مرگ او مهلتى مانده بود * خداوند جانبخش ، حفظش نمود
بپيچيد فيلش به خرطوم خويش * فكندش بر خسرو عدلكيش
زبان را در آن دم به زارى گشود * به نزديك خاقان تضرّع نمود
كه من كمترين بندهء حضرتم * نمكخوار و پروردهء نعمتم
نبوده سر سازشم هيچگاه * در امر خصومت به اعداى شاه
كنون گر به حالم كنى التفات * ز لطف تو دارم اميد نجات
چو جرمى نيامد ز من در وجود ، * در رحم بايد به رويم گشود
و گر رحم نايد به حال منت ، * به محشر زنم دست در دامنت
چو سلطان ازو زارى و عجز ديد ، * خط عفو بر كردههايش كشيد
ز فيل و ز مالش امان داد زود * در مرحمت بر رخ او گشود
ببخشيد تقصير او شهريار * شد از عفو شاه زمان رستگار
چو با شاه ، او خبث باطن نداشت ، * خدا لطف خود بهر حفظش گماشت
كسى كو به اين شاه گردد دودل * شود كشته و روسياه و خجل
حضرت اعلى به مقتضاى مروت جبلى و محاسن اخلاق و مرحمت ذاتى و مكارم اشفاق ، ترحم وافر و تلطف متكاثر - كه به حال جميع عباد اللّه دارند - سوابق اعمال او را به