در كوه خواب كرده به يك جاى با پلنگ * در دشت آب خورده به يك حوض باذئاب
، 363
در همه كار مشورت بايد * كار بىمشورت نكو نايد
، 280
دريغا كه بر خوان الوان عمر * دمى چند خورديم و گفتند بس
، 197
دشمن به دشمن آن نپسندد كه بيخرد * با نفس خود كند به مراد هواى خويش
، 283
دگر ره آفتاب عالمافروز * بر اقليم زمانه گشت فيروز
، 218
دم جستن چو حلقه سازد دم * مىدهد ساق عرش را خلخال
، 285
دم عيسىنفس دريوزه دارد * چو بيماران ز باد نوبهارش
، 286
دينار به سرخرويى افروخته گشت * درهم به سفيدرويى آراسته شد
، 323
دو نيزه دو بازو دو مرد دلير * يكى اژدها و دگر نره شير
، 94
دهد از يمن تا بال هما ياد * به فرق خلق اين ظل خدا باد
، 292
دهد مرغ هوا را آب پيكان * مگر تيرش بود سقاى مرغان
، 297
ذره از خورشيد تا مهجور بود * چهرهاش بىتابش و بىنور بود
، 131
رايت نوروز گشت سايهفكن در جهان * رفت ز صحن چمن باد سحرگه غبار
، 175
رسانده بوى مشكين كاكل از دور * به داغ سينهها پيغام ناسور
، 548
ز آب تيغ ويران شد عمارت * زن و فرزند اسير و مال غارت
، 338
ز انعام اين شاه گيتىنواز * شد امروز عيش مغنى بساز
، 335
ز انواع جواهر گشته الوان * خراج عالمى هر دانهء آن
، 325
ز ايزدشاهى فردوس يافت
، 598
ز برق شعلهء آواز پرفن * فكندى ماه را آتش به خرمن
، 334
ز بس جا كرده شوخى در مزاجش * نمىشد با اشارت احتياجش
، 345
ز بس در جوشآمد جزو نارى * زره شد آبشار و گشت جارى
، 337
ز بسيارى برگ و انبوه شاخ * بر او تنگ گردد جهان فراخ
، 108
ز تنگى گر فقير و گر غنى بود * ز خوان قسمتش غم خوردنى بود
، 241
ز دست افشاندنش اختر شرر شد * ز باد دامنش گل شعلهور شد
، 334
ز دود مهتابى و گلافشان * همه روى هوا شد سنبلستان
، 335
زده از ابر فيض خطبهاش سر * گل خورشيد دين از چوب منبر
، 323
ز ديده خاك را نمناك كردند * به دست غم گريبان چاك كردند
، 597
زربكن سر به راه عهد برآى
، 178
ز سروران سرير جهان كه را بوده است * چنين سپاه ولايتستان خصمافكن
، 284
ز صوت خوش آينده پهلوى * ترنمكنان زهره در پيروى
، 334
ز طاعت نخل جاه او برومند * شده از بندگى حق خداوند
، 548