جماعتى كه تلاش رواج دين دارند * سلوك خويش به هر حالتى چنين دارند
، 57
جولان ترا سجده كند مومن و كافر * محراب بود از دو طرف خانه زين را
، 285
جهاند ز خويش آتشى برقفام * بسوزد جهان را بسوزد تمام
، 108
چمن از مقدمش در زيب و آئين * خيابان شد ز پابوسش بهارين
، 324
چنان زد جوش طوفان سياهى * كه غرق آب آهن گشت ماهى
، 339
چنان ناوك به هر سو درگذر بود * كه مرغ روح هم اندر خطر بود
، 337
چنين آيينهدار صبح اميد * عنان خط شعاعى چهره خورشيد
، 345
چنين شب سال و مه را ياد نايد * كه يادش تيرگى از دل زدايد
، 549
چو با رونق بود يكسر دكانش * بود صد مشترى بر هر دكانش
، 286
چو برق جمله كمندافكن و خدنگانداز * چو آفتاب همه نيزهدار و خنجرزن
، 284
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
، 63 ، 234
چو خورشيد آن سمند عسرت برق * كند يك روز طى از غرب تا شرق
، 315
چو روآورد شاه در عدلوداد * دهد عدل نوشيروان را به باد
، 346
چو گنجشك آيد به جنگ عقاب * به خون خود آورده باشد شتاب
، 142
چون به پيش مهر نورافشان رسيد * صبح اقبال از شب بختش دميد
، 131
چون سكه به نام شاه پيراسته شد * در چشم ستاره قدر مه كاسته شد
، 323
چو يابند بيشه ز شيران تهى * سگان را شود فرصت روبهى
، 442
چين بر جبين ز جنبش هر خس نمىزنند * دريادلان چو آب گهر آرميدهاند
، 394
حبّذا رخش قمر طلعت شعرى فطرت * آنكه چون وهم منجم بدمد فوق سما
، 274
حور و پرى واله ديدارشان * شمس و قمر عاشق رخسارشان
، 286
خدايا تو اين شاه عالىتبار * كه باشد فلك را به او افتخار
، 330
خلايق را ز دين آگاه كرده * كه احياى علوم اين شاه كرده
، 316
خوى افشانست خوى سركش او * چو ياقوت آبدار است آتش او
، 315
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا بروز مرگ از دست
، 505
خيابانهاى بازارش دلافروز * به كسب عيش اهل حرفه هر روز
، 286
داده رنگ نوبهارى جلوه آواز را * ظاهرا تار از رگ گل بسته مطربساز را
، 334
دانى كه ز قدرت الهى * ظلى است بزرگ پادشاهى
، 284
در آن شب ز بس روشنى گشت عام * نمودى چو خورشيد اقليم شام
، 335
درافتادند باهم جنگجويان * زدند آتش به جانها شعلهخويان
، 203
در اين خرم بهار عشرتافزا * كزو گشته جهان پير و برنا
، 251
در رزم بهدست آرد و در بزم بخشد * ملكى به سوارى و جهانى به سوالى
، 327