سلطنت و جهانبانى به منزل چمنقويى شاهزادههاى والاتبار و امراى نامدار و خوانين ذى اقتدار و سپاه موكب ظفرشعار را مأمور به استقبال آن فارس مضمار سعادت و اقبال كرده ، مقرر فرمودند كه جميع امرا و خوانين در ملازمت شاهزادههاى حشمتقرين پذيراى سعادت زمينبوس آن شاهسوار عرصهء دولت و دين گشته ، شرايط فدويت و بندگى به جا آرند .
چنين امر شد از شه ملكگير * كه اركان دولت ز برنا و پير
به عزم زمينبوس آن جم مقام * برآيند از شهر بيرون تمام
دلش جمع اگرچه ز فرزند بود * به ديدار او آرزومند بود
ولى چون ز تخييل آن نابكار * ز ره دادن فوج شه در حصار
درنگ و تأمل به دل داشت شاه * كه فتنه مبادا شود در سپاه
نمود احتياط از براى همين * به فرمانبران داد فرمان چنين
كه نسقچيان و قدغنچيان بهرامقهر در درب دروازهاى شهر ايستاده و مانع دخول سپاه نصرتبهر گشته ، بدون چند نفر از مقربان و خدمتگزاران - كه بودن آنها در خدمت آن حضرت ضرور است - احد ديگر را راه آمدن ندهند و براى تفقد و دلجويى به گرامى خلف ارجمند نيز پيغام نمودند كه چون شهر احمد شاهى گنجايش نزول سپاه موفور ندارد ، آن و الا جناب ملتزمان ركاب نصرتانتساب را از دخول حصار منع نموده ، بدون اشخاصى كه بودن آنها در خدمت و الا ضرور است ، كس ديگر همراه نياورند . غرض اينكه پادشاه اقبالمند سعادتقرين بنابه متابعت و رضاجويى والد سليمانتمكين ، قبول آن پيام هدايتآيين كرده ، سپاه ظفردستگاه را مأمور به توقف خارج شهر مزبور فرمودند و خود به نفس نفيس با معدودى از امراى والامقام و بندههاى فدويت ارتسام ، به تاريخ ماه ذى حجة الحرام ، دربار عالممدار را به فرّ وجود فيضآمود ، زيب و زينت بخشيده به احراز ملازمت آن حضرت سرمايهء دولت و سعادت اندوختند .
مشرف شد از خدمت پادشاه * كله سود بر چرخ خورشيد و ماه
ز بس بود هنگامهء مهر تيز * براى پسر شد پدر نيمخيز
كشيدش در آغوش مهر و و داد * به پيشانى و جبههاش بوسه داد
بماليد بر روى او روى خويش * چو دل داد جايش به پهلوى خويش
بعد از ورود ميمنتآمود آن خديو اقبالمند مروتاساس ، شاه ولى خان حقناشناس ، نظر