ضرور است اگر شاه ايزد شناس * پذيرد ز ماها همين التماس
كه درويش على را ز ملك بقا * نمايد روانه به دار فنا
كه او مايهء فتنهء عالم است * به عالم چنان مكربازى كم است
همين است انديشهاش از قديم * كه بر پا كند فتنههاى عظيم
خصوصا در اين وقت ، اى شهريار * كه گرديدهاى عازم قندهار
هزاره و اويماق و اهل نفاق * كه دارند با او همه اتفاق
به هر گوشهاى فتنه بر پا كنند * در اينجا بسى شور و غوغا كنند
همان به كه اى شاه انجمحشم * روان سازىاش سوى ملك عدم
ز قيد حياتش نمايى رها * كنى منطفى آتش فتنهها
و چون فى الحقيقيت وجود ظلمتاندود آن شجر بىثمر بوستان ايجاد و خلقت جز برگ فتنه و خار معصيت بار ديگر نداشت و هنگامهجويى و فسادانگيزى را رشد و جوهر خود مىپنداشت و پيوسته تخم ضلالت و نافرمانى در مزرع قلوب اقاصى و ادانى مىكاشت ، لاجرم استدعا و التماس دولتخواهان پيرايهء قبول يافته و ستردن غبار وجود شرارتآمودش بر ذمّت همت آن حضرت لازم و متحتم گشته مقرر شد كه زينلبيگ پيشخدمت به اتفاق آقايى خان پسر محمد شاه خان - كه بنى عم او بود و با وصف قرابت با او كمال عداوت داشت - مراجعت به بلدهء هرات نموده ، آن وخيم العاقبت را از معمورهء هستى ، رهنورد مطمورهء نيستى سازد . مشار اليهما حسب الامر و الا ، از منزل روضهباغ معاودت به شهر كرده ، چراغ زندگانى او را به صرصر تيغ بىدريغ فنا ، خاموش و پيكر فتنهپرورش را در نهانخانهء عدم خاكپوش گردانيدند .
پس از قتل آن مفسد بدگهر * لواى جهاندارى افراخت سر
به عيش و طرب شاه والاتبار * همى كرد منزل به منزل شكار
چو گرديد دار الرفاه فراه * محلّ نزول شه دينپناه
به درگاه و الا رسيد اين خبر * كه آمد به دولت شه نامور
وزير بدانديش برگشتهبخت * ز اصغاى آن شد دلش لختلخت
شاه ولى خان وزير - كه بنابه داعيهء مكنون ضمير خويش ، از ورود پادشاه صلابتكيش كمال خوف و تشويش داشت - از استماع آن خبر در گرداب اضطراب و خطر افتاده آبروى اخلاص و فدويت را به خاك عصيان و بىآزرمى ريخت و سررشتهء دولتخواهى