تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
و خدمت‌گزارى - كه حبل المتين فلاح و رستگارى است - مجددا به‌دست نفاق و بىثمرى گسيخت . تبيين اين مقال آن‌كه چون وزير مزبور احوال شاهنشاه مويد منصور را متغير و دگرگون ديده بود و مىخواست كه از براى پيشرفت كار و گرمى بازار خويش ، شاهزاده سليمان دامادش را دست‌آويز حكم‌رانى و كامروايى ساخته و اسم بىمسماى سلطنت و فرمان‌فرمايى بر او گذاشته ، خود حسب التمنا به رتق و فتق مهمات و دادوستد ماليات و وجوهات پردازد و اراده‌هاى فاسد و خيالات كاسدى كه همواره مكنون خاطر فسادمآثر داشت ، از قوه به فعل آورده به مرور و تدريج و تدبير و تزوير كوس انا و لاغيرى بر بام خودسرى نوازد .
در اين وقت او اين خبر چون شنيد ، * كه شه با سپاهش به بكوا رسيد ز خوف و خطر زهره‌اش گشت آب * بيفتاد در لجهء اضطراب چو آن حق‌فراموش خذلان‌قرين * به عين اليقين ديده بود اين‌چنين كه در خدمت شاه والاگهر * نخواهد شد افسون او كارگر
كمال دانايى و كياست با وجود قوت اقبال دشمن‌مال آن حضرت ، از پيش نخواهد رفت ؛ لاجرم بنابراين گذاشت كه در ميان پدر و فرزند غبار كدورت و گرد كلفت انگيخته ، فتنه بر سر پا سازد و در آن حيص و بيص اگر قابو بيابد و فرصت نمايد ، به پيش رفت مكنون ضمير فسادتخمير پردازد . القصه آن سيه‌مست بادهء تفنيد و تنديد ، بعد از آن توطئه و تمهيد ، در خدمت شاهنشاه موفق صاحب‌تائيد رفته ، از اين مقوله مقدمات ناملايم غرض‌آميز و سخنهاى غيرواقع وحشت‌انگيز به عرض رسانيد .
كه تيمور شه با سپاه گران * به بدنيّتى گشته اين‌سو روان سپاهش گرفته به كف تيغ تيز * سر فتنه دارد و عزم ستيز به كينه كمر بسته‌اند استوار * عداوت به دل كرده‌اند اختيار به خاصان خود كرده او مشورت * كه شه را كند خلع از سلطنت
خوانين از حقيقت بىخبر و رؤساى ظاهرنگر ، بلكه تمام رعيت و لشكر - كه از داعيهء ضمير فسادپرور او خبر نداشتند و دروغ از صدق بىفروغش را راست مىپنداشتند - از شنيدن اين اخبار وحشت‌آثار ، غريق لجهء حيرت و اضطرار گشته و اراجيف او را حمل بر صدق نموده ، از بيم آن‌كه اموال آنها در آن هرج‌ومرج تاراج نشود ، به اخفاى نقد و