عارضهء مذكور نساخته ، هر روزه تسلىبخش خواطر نگران دولتخواهان عبوديتكيش كه مرهون انواع تفرقه و تشويش بودند ، مىگشتند ؛ تا اينكه رفتهرفته حرارت تب اشتداد يافته سوء المزاج طبيعت ازدياد پذيرفته آشوب عظيم در ميان مردم ظاهر شد . نظم .
تبى گشت عارض به ذات سعيد * كه رنگ از رخ بخت و دولت پريد
ز دولتسرا شاه گيتىفروز * نگرديد بيرون الى شصت روز
بپوشيد خورشيد رخ در نقاب * نهان بود از ديدهها آفتاب
در اين حادثه گشت يوم النشور * جهان شد سراسر پر آشوب و شور
خرد گفت با خود چنين دم به دم * نخواهد برآمد دو عالم به هم ؟
شود منقلب حال اين روزگار * به جايى رسد آخر الامر كار
كه امنيت ملكها سربهسر * گرايد به هنگامهء شور و شر
ليكن از آنجا كه اصابت رأى جهانآراى اين برگزيدهء ذو الجلال در همه حال بر يك و تيره و منوال و ذات اقدسش در حالت سقم و صحت بهرهمند تحمل و استقلال است ، در آن حال نظر مرحمتگستر بر صلاح امور جهان و جهانيان افگنده ، با وجود تشدد آلام و وفور رنج و اسقام ، ابواب استلام كعبهء مقصود و مرام بر روى فدويان ذوى الاحترام مىگشادند و گاهگاه بهجهت حفظ سلسلهء امن و امان ، ساير امرا و رئيسان و جميع خوانين و سرداران را در خلوتكدهء سعادتبنيان كامياب مقاصد صورى و معنوى ساخته ، رخصت زمينبوس مىدادند ؛ ليكن سواى مبانى اخلاص و وفا و سالك مسالك عقيدت و صفا ، سرحلقهء امراى بارگاه و قدوهء خوانين حشمتدستگاه ، جليس مجلس خاص و انيس نهانخانهء يكجهتى و اخلاص ، محرم اسرار سلطنت و شاهنشاهى ، منظور انظار عاطفت ظلّ اللهى ، فتح اللّه خان سدوزيى - كه نقد اعتقاد و اخلاصش بر محك امتحان كامل عيار است - احد ديگر را سعادت ملازمت هر روزه ممكن و ميسر نمىشد . القصه در معالجهء اين عارضهء عظيم ، ميرزا على رضا و ملّا محمد موسى و راجه سلامتراى حكيم - كه سرآمد اطباى حذاقتمنش و هريك به اصابت تدبير و سن دانش ، جالينوس عهد و افلاطون روزگار بودند - به صلاح و صوابديد يكديگر متصدى علاج گشته ، آن حضرت را به چوبچينى معالجه و مداوا مىكردند ، تا اينكه رفتهرفته به عنايت بىغايت يزدانى ، مزاج وهّاج خاقانى به صحت و استقامت گراييد و جز بقيهء ضعف و نقاهت اثرى از آن عارضهء هولناك باقى نماند . نظم .