براى تفرج طبيعت به سير سبزه و گل و تماشاى شقايق و سنبل از دار السلطنهء كابل متوجه موضع استالف - كه از فرط سبزبختى سبزه با زمينش عهد خرمى بسته است - گرديده ، قريهء مزبور را از فيض مقدم سعادتتوأم ، رشكافزاى گلزار افلاك و آبروبخش عالم خاك فرمودند و بعد فراغ از سير و شكار ، بر سمند تنومند بادرفتار و ابرش برقوش غزالهديدارى كه مخلص خان سردار از تركستان فرستاده بود ، سوار گشته راه معاودت و طريق مراجعت پيمودند .
برآمد به مركب شه كامياب * چو بر اوج چرخ بلند آفتاب
به نظارهء شاه خورشيدچهر * ملايك كشيدند سر از سپهر
فلك را در آن ساعت ناسعيد * شهاندازى نو به خاطر رسيد
به يك طرفة العين ، چرخ كبود * شهاندازى خود به عالم نمود
در آن وقت ، اسكندرى خورد رخش * به زير قدوم شه ملكبخش
بيفتاد خاقان دارا غلام * ز بالاى آن اسب صرصر خرام
ز زين بر زمين شاه نصرت شمول * نموده چو فيض سماوى نزول
ز اشهب چو افتاد سلطان دين * تو گفتى كه خورد آسمان بر زمين
به پشت دماغش يكى خال بود * كه زيب رخ بخت و اقبال بود
در آن دم ز آسيب عين الكمال * به سنگى خراشيده گرديد خال
و آن خال گوشتى كه زيب چهره عافيت و تندرستى بود ، به اقتضاى شورچشمىهاى انظار انجم و افلاك ، مجروح و دردناك گشته ، به تدريج زمان و مرور ايام ، منجر به ناسور گرديد و هرچند اطباء به معالجه و مداوا پرداخته و در دفع ناسور كوششهاى موفور به ظهور رسانيده ، خواستند كه ازالهء مرض نمايند ، ممكن و ميسر نشده ، اثر بهبود به وقوع نيانجاميد و ادويه ، منفعت كامل نبخشيد ؛ تا اينكه در اين اوان مراجعت از سفر هندوستان نموده ، بلدهء كابل را مركز رايات فلكفرسا فرمودند . ناسور مزبور وجع موفور و الم نامحصور به هم رسانيده و احوال همايون را متغير و دگرگون ساخته ، آن جناب را متألم و متاذى گردانيد و از تشدّد اين وجع اليم ، حرارت عظيم در پيكر كرامتپرور ظاهر و باهر گشته ، مدت ايام اين عارضهء خوفناك طول كشيد . ليكن خديو مويد كامكار با وجود داشتن آزار و كمال تغيير حال ، سررشتهء خيرانديشى امور ملك و ملت از كف همت فرونگذاشته و بهجهت حفظ سلسلهء امن و امان ، خود را حتى المقدور مغلوب