ميرخوش خان درّانى فوفلزايى با جمع كثيرى كه تابع او بودند و به اغواى غول جهل و غرور ، از سعادت و جبههسايى عتبهء اقبال روگردان گشته ، عنان به وادى گريز تافت و آبروى خود را به خاك حرامنمكى و بىآزرمى ريخته ، به راه بىعرضى و طريق بىناموسى شتافت .
نمود از ولىنعمت خود فرار * ز نادانى او بغى كرد اختيار
به معاينهء اين حال ، ساير هرزهدرايان بىآبرو ، از اردوى كيهانپو فوجفوج و دستهدسته در تيرگى شب كمر فرار بر ميان بسته ، به آن دست از جان شستهء بىآزرم پيوستند و بههمين نهج ، رفتهرفته گروه زياده بر حساب ، از ركاب نصرتانتساب ، راه گريز پيشگرفته ، رهنورد طريق گمراهى گشتند . از آنجا كه پادشاه مؤيد توفيق سپاه را به مقتضاى و
« مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ » *
در هر معركه و رزمگاه جز بر تأييدات و تفضّلات حضرت إله ، نظر بر كموبيش فوج و سپاه نمىباشد ، از وقوع آن سانحه تغييرى به احوال همايون راه نيافته ، اصلا و قطعا ارادهء فسخ عزيمت نداشتند و نمىخواستند كه قبل از انتظام امور مملكت هندوستان ، بهسمت ديگر حركت نمايند ؛ ليكن در خلال اين حال به عرض ايستادگان بارگاه اقبال رسيد كه درويش ساحر بدكيشى سر از گريبان فسادانديشى برآورده و در سمت بنگشات ، سكّه به نام خويش زده ، ادعاى نيابت حضرت صاحب الزمان مىنمايد .
شرح فتنهانگيزى آن درويش شقاوتكيش فسادانديش آنكه در اين اوان سعادتنشان كه خاقان ممالكستان به مملكت هندوستان تشريف داشتند ، گداى بىادب مجهول النّسبى به ادعاى آنكه از نژاد مقتدايان مردم بنگش و از اولاد پيشوايان آن قوم جهالتمنش است ، در ميان آن گروه مجاهيل ، دوكانچهء زرق و تلبيس گشوده ، به دستآويز سحر و تزوير ، روشناس برنا و پير و مرجع صغير و كبير گرديد و به وسيلهء ساحرى و مردمفريبى - كه مردم بنگشات داخل كشف و كرامات مىدانستند - آن بىنام و نشان مجهول ، عزت و رياست معقول يافته ، فرق نخوتش به ذروهء سپهردوّار - كه دربارهء او حكم بلندى سردار داشت - رسيد و رفتهرفته از تبهرايى و كوتهانديشى ، قدم از حد خويش پيش گذاشته ، باد غرور در دماغ پندار انداخت و محرّك سلسلهء عناد و افساد گشته و قبايل آن قوم جاهل را با خود متفق و همداستان كرده ، جمع كثيرى را گمراه ساخت و به اطراف و اكناف ممالك محروسهء سلطانى كاغذ و آدم فرستاده و خود را در