تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
در آن شب بسى شمع افروختند * كز آن مهر و مه نور اندوختند ز نور چراغان عالم‌فروز * شب تيره ، گرديد روشن چو روز چراغان كه بالاى ديوار بود * چو انجم به كرسى نمودار بود
فلك كه شبستان اقبالش به چراغان كواكب منوّر و ضياپذير بود ، از رشك شعشعه‌ريزى چراغان محفل پادشاهى ، به خويش پيچيد و از شرم انوار اين مصابيح ، مصباح ماه و مهر را در زير دامن خود پوشيد . گويا هر شمع را سورهء نور بر زبان و هر چراغ را
« سِراجاً وَهَّاجاً »
در دهان بود . دود چراغان ، سنبلستانى بود در لاله‌زار نمايان . نىنى ، آن دود ، ارقام مسلسل سطور سورهء دخان است كه به مداد نوربار مسطور گرديده ، يا دودى از نار گلزار خليل در اقطار و اكناف عالم پيچيده ، نظم .
تعالى اللّه ازين بزم دل‌افروز * كز او شب طعنه‌زن گرديد بر روز از اين بزم چراغان چشم بد دور * كه شد چون صبح صادق مشرق نور چنين شب سال و مه را ياد نايد * كه يادش تيرگى از دل زدايد تهى كرده‌ست شب زين بزم ، پهلو * چو خطّ روى خوبان رفته يكسو
آتش‌بازان سحركار هنگامهء آتش‌بازى و معركهء جادوطرازى ، سرو شهاب ثاقب را از جوش و خروش آتشين‌نفسان در عرق خجالت تر كردند . همانا به گلشن آن انجمن از هر سمت و هر كران ، گل‌افشان گلهاى نثار مىريخت و گلريز در هواى آن گلستان گل‌افشانى مىانگيخت .
ز تير هوايى كه شد تا سپهر * به گلبازى آمد زمين با سپهر چنان ماهتابى جهانتاب شد * كه دود چراغان سفيد آب شد
تماشاى گلريزهاى بهار خوش‌نما و نظارهء مهتابىهاى آن بزم مانند سير شب مهتاب جلوه‌افروز صفا ، از ترس ديو سياه آتش‌بازى ، زهرهء ديو سفيد مىگداخت و از بيم فيل اين هنگامه ، فيل فلك جگر مىباخت . مهتاب تاب آن نداشت كه پيش فروغ مهتابى سفيد شود و مرآت الضياى آفتاب را جوهر آن نبود كه در برابر ستاره‌هاى رخشان نمود كند . بيت .
ز دود ماهتابى گل‌افشان * همه روى هوا شد سنبلستان برآمد شب پى نظّاره بىتاب * چو طفلان بر سر ديوار ، مهتاب
القصه تا مدت سه روز و سه شب مغنّيان و خنياگران و ساير اهل طرب ، مسرت‌افزاى