بود رونق كارش از بخت شاه * به او گر رسد ، كار گردد تباه
كسى را كه شيطانش گمره كند * ز بغض و نفاق شهان دم زند
بود پادشاهى بهدست خدا * به هركس كه خواهد نمايد عطا
به ميراث ، شاهى نكرده است كس * بود پادشاهى به طالع و بس
نه هر گوهرى لايق افسر است * نه هر عضو در تن به جاى سر است
كسى را كه دولت نمايد وداع * به شاهنشهان او گزيند نزاع
از آنجا كه بخت بدش بود يار * نمكناشناسى نمود آشكار
به ظاهر چو طاووس و باطن چو بوم * درون همچو آهن ، برون همچو موم
نمىخواست يابد سرانجام كار * كه خود در ميان بگذراند مدار
به تيغ دو سر آن سر ، افگنده به * كه در كار ملك افتد از وى گره
كسى خدمت شاه را لايق است * كه در جانسپارى ز دل شايق است
القصه آن بيخرد سفاهتمقرون ، به امثال اين قسم گفتگوهاى مكنون - كه از دهان حوصلهء او افزون بود - متكلم گشته ، كام و زبان را از خودپرستى و خويشتنستايى ناقوس دير خودنمايى مىساخت . الحاصل با وجود اين قسم تقصيرات و گناه كه در دار السلطنهء هرات از آن خودنماى لالهصفت درونسياه به ظهور انجاميد ، پادشاه مروتمنش فتوتآگاه تيمور شاه ، به مقتضاى بزرگى جبلى ، پردهء مسامحه و اغماض از روى كار او بر نداشته و به سبب ادب و احترام وثيقهء خديو مؤيد كامكار - كه در دست آن ضلالتشعار دستآويز بود - حركات ناهنجارش را كان لم يكن انگاشته و خودسر به صدد مؤاخذه و بازخواست درنيامده ، چگونگى خيرگى و بىباكى او را به عرض والد ماجد عاليشان رسانيدند و از خدمت اين حضرت ملتمس عزل آن دونفطرت سبكوزن خفيف الفعل گرديدند . هرچند نفاق و دورنگى آن سالك طريق مخالفت و خيرگى ، مكشوف ضمير منير خاقانى - كه مرآت غيبنمايى مصالح دولت و جهانبانى و جلاپذير انوار الهام ربانى است - شده بود ، اما آن حضرت به مقتضاى عموم بندهنوازى و ذرهپرورى - كه شيمهء قدسيهء اين آفتاب سپهر مرحمتگسترى است - مقابيح او را تفضيح ننموده ، عيبپوشى و خطابخشى مىفرمودند كه شايد آن بىخرد سياهدل ، از اطوار و كردار خود منفعل گشته ، توجهات گوناگون را سرمايهء آگاهى و شعور سازد . ليكن از آنجا كه پردهء نخوت و غرور ، حجاب چهرهء عقل و شعور او شده بود ، متفطن به كردار ناهنجار نشده به معصيت اصرار