سر خودنمائى در آنجا فراشت * شده مظهر آنچه در قلب داشت
به صحراى عصيان بشد رهنورد * چو خود خلق را نيز گمراه كرد
به باطن ز بس نقش بد مىنگاشت * بلاحرف ، گنجايش عزل داشت
از زبان صداقتنشان حسن خان باركزيى عملهباشى - كه مرد راستگو است - شنيده شد كه آن بادهنوش مصطبهء هوس و هوا و دردكش ميخانهء نشئهء دنيا ، نسب خود را به بال بلندپروازى به نسب ارجمند آسمانپيوند سدوزيى مىرسانيد و به اين نهج مشهور خاص و عام مىگردانيد كه مهر سپهردولت و اقبال و ماه آسمان حشمت و اجلال ، گل گلشن دولت و آبرو ، قالع شجرهء خبيثه و سلالهء خاندان خواقين كشورگشاى حقجو ، نقاوهء دودمان فرماندهان نيكرأى فرشتهخو ، حضرت مرحمت و غفرانمنقبت ، سدو نوّر اللّه مرقده و برّد اللّه مضجعه - كه جدّ امجد حضرت اعلى شاهى ظلّ اللهى است ، با صالح ، جد اين بندهء درگاه عالمپناهى برادر صلبى بودهاند و من با خديو انجم حشم در نسب بنى عم و در كامروايى از ديگران انسب و اولىام و تمامى امور دين و دولت را من از پيش مىبرم و به حسن تدبير و نيكويى رأى من است كه گردنكشان اطراف و سركشان اكناف ، به درگاه عالممطاف رجوع مىنمايند و به كليد اهتمام من قفل آرزو از دريچهء دل پرامل مىگشايند .
نباشد اگر پاى من در ميان * ز رونق فتد كارهاى جهان
گرفته ز من كارها انتظام * بود سوى من روى عالم تمام
ورق گر بگردانم از اين كتاب * بسا رخ دهد فتنه و انقلاب
نخواهم كه گردد دگرگونه حال * پذيرد خلل دولت بىزوال
خلافت اگرچه نموده سدو * برادر بود نيز صالح به او
به صالحزيى نيز دولت رسد * كند سلطنت هركه لايق بود
اگر هست شاهنشه نامجو * گل گلشن آل پاك سدو ،
مرا هم به صالح نسب مىرسد * نشستن به تخت شهى مىسزد
ندارم در اين كار ، من پاى كم * كه اسباب دارم به وجه اتم
و از اين مقوله سخنان بيهوده با رؤسا و سركردگان كارآزموده بر زبان مىآورد و گمان انتقال اورنگ و افسر به وجود بىسود ابتر مىبرد !
نفهميد آن مدبر بىخرد * كه اين فكر آخر به گورش برد