درويش على خان مفوض به كمترين بندگان اين آستان ملايكآشيان گردد و بهدست خط مبارك وثيقهء انيقهمشعر و محتوى بر آنكه اين فدوى به هرچه صلاح دولت دوران عدت در آن بوده باشد ارتكاب نمايد ، به نام نامى پادشاه خورشيدكلاه تيمور شاه صادر شود إن شاء اللّه المتعال به اقبال ابدىاتصال شهريار كامكار ، بدون مبادرت به رزم و پيكار ، درويش على خان را برداشته به دربار وسعتمدار مىآورم . چون به مقتضاى مروت و خداآگاهى ، پيشنهاد نيت اين مظهر فضل و رحمت نامتناهى ، جناب اقدس الهى آن بود كه گرد رزم و پيكار انگيخته نگردد و خون مسلمانان به شامت عمل او ريخته نشود ، مطالب و ملتمسات شاه ولى خان وزير را مقرون به عزّ انجاح فرموده و ملفوفه به دستخط خاص سعادتاختصاص ، مرقوم و عنايت نموده ، از حضور فيض گنجور مرخص و مأمور به انجام مهم مزبور فرمودند . درويش على خان - كه از جمله هواخواهان و دوستداران وزير بود و از سخن و صلاح او تخلف و تجاور نمىنمود - بعد از رسيدن او به دار السلطنهء هرات ، از خواب گران غفلت و پندار بيدار گشته به يقين دانست كه اگر بر سوء كردار اصرار نمايد و همراه او هم به درگاه آسمانجاه نيايد ، عنقريب نيران قهر و غضب قيامت لهب قهرمان جلال ، به قصد سوختن خرمن حياتش اشتعال يافته ، سر و مالش به باد فنا و زوال خواهد رفت ، لاجرم سود و بهبود خود را در رفتن پيش وزير ديده و به قدم اطاعت و انقياد پيش آمده به اتفاق او وارد هرات گرديد .
پس آنگاه در خدمت پادشاه * خديو خطابخش ، تيمور شاه
نمود التماس گناهش وزير * ببخشيد او را شه ملكگير
به درگاه و الا بشد جبههسا * برآمد ز تشويش خوف و رجا
بعد از ادراك سعادت زمينبوس پادشاه والاجاه سپهر سرير و حصول ترخص از پيشگاه خلافتمصير ، با شاه ولى خان وزير به تخشّع و تخضّع كثير عازم بارگاه شاهنشاه آفاقگير و به تلثيم عتبهء عليهء عرشنظير ، مشرّف گشت و از آنجا كه عذرنيوشى و خطابخشى و كرمگسترى و بندهپرورى - كه از جلايل خصايل قدسيهء اين زينتافزاى اريكهء دولت و اقبال و اورنگنشين اقليم حشمت و اجلال است - تقصيرات او را به عفو و اغماض مقرون ساخته ، مشمول انواع مراحم و تفقدات فرمودند .